وقت مردن نيست « تمكين » شاه را فرق از گدا * « اين ترازو سنگ و گوهر را برابر مىكشد »
ژرفاى نگاه
دلا ديدى كه كارم رفت از دست * تو ماندى و نگارم رفت از دست
به صحراى جنون آن خسته صيدم * كه آن ليلى شكارم رفت از دست
شدم من عاشق بىاعتبارى * كه از وى اعتبارم رفت از دست
بديدم تا كه زلف بىقرارش * همه صبر و قرارم رفت از دست
بهار عمرم ازآنرو خزان شد * كه آن خرّم بهارم رفت از دست
به ژرفاى نگاهش دست و پايى * زدم تا من ، كنارم رفت از دست
شد آن زيباصنم تا از برم دور * زمام اختيارم رفت از دست
ز بس « تمكين » ز هجرش گريه كردم * دو چشم اشكبارم رفت از دست
جواب خواجه
اى دل اگر ز عالم معنى خبر شوى * كى پايبند جلوهء نقش و صور شوى
بينى جمال شاهد جان را تو بىنقاب * گر از حجاب اين تن خاكى بدر شوى
روشن نما چو آينه دل را ز نور علم * تا نوربخش آينهء ماه و خور شوى
سيراب شو ز لجّه علم ار كه تشنهاى * تا چون صدف خزينهء درّ و گهر شوى
يكدم هزار مردهء صدساله جان دهى * گر از دم مسيحدمان بهرهور شوى
خواهى چو موسى اريد و بيضا در آستين * بايد بهطور قرب خدا رهسپر شوى
تن را چو نى به دست رياضت فشردهدار * شيرين به كام جان همه تا چون شكر شوى
گر فى الحقيقة بگذرى از اين پل مجاز * از بحر فيض هر دوجهان كامبر شوى
رد و قبول را خط بطلان به سر بكش * آسوده تا ز وسوسهء خير و شر شوى
خواهى اگر سعادت دنيا و آخرت * مىكوش تا به دانش و دين مشتهر شوى
« تمكين » جواب خواجه بود اين غزل كه گفت : * « اى بىخبر بكوش كه صاحبخبر شوى »