تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 916

مساهمون:

ص٩١٦
وقت مردن نيست « تمكين » شاه را فرق از گدا * « اين ترازو سنگ و گوهر را برابر مىكشد »

ژرفاى نگاه

دلا ديدى كه كارم رفت از دست * تو ماندى و نگارم رفت از دست به صحراى جنون آن خسته صيدم * كه آن ليلى شكارم رفت از دست شدم من عاشق بىاعتبارى * كه از وى اعتبارم رفت از دست بديدم تا كه زلف بىقرارش * همه صبر و قرارم رفت از دست بهار عمرم ازآن‌رو خزان شد * كه آن خرّم بهارم رفت از دست به ژرفاى نگاهش دست و پايى * زدم تا من ، كنارم رفت از دست شد آن زيباصنم تا از برم دور * زمام اختيارم رفت از دست ز بس « تمكين » ز هجرش گريه كردم * دو چشم اشكبارم رفت از دست

جواب خواجه

اى دل اگر ز عالم معنى خبر شوى * كى پايبند جلوهء نقش و صور شوى بينى جمال شاهد جان را تو بىنقاب * گر از حجاب اين تن خاكى بدر شوى روشن نما چو آينه دل را ز نور علم * تا نوربخش آينهء ماه و خور شوى سيراب شو ز لجّه علم ار كه تشنه‌اى * تا چون صدف خزينهء درّ و گهر شوى يك‌دم هزار مردهء صدساله جان دهى * گر از دم مسيح‌دمان بهره‌ور شوى خواهى چو موسى اريد و بيضا در آستين * بايد به‌طور قرب خدا ره‌سپر شوى تن را چو نى به دست رياضت فشرده‌دار * شيرين به كام جان همه تا چون شكر شوى گر فى الحقيقة بگذرى از اين پل مجاز * از بحر فيض هر دوجهان كام‌بر شوى رد و قبول را خط بطلان به سر بكش * آسوده تا ز وسوسهء خير و شر شوى خواهى اگر سعادت دنيا و آخرت * مىكوش تا به دانش و دين مشتهر شوى « تمكين » جواب خواجه بود اين غزل كه گفت : * « اى بىخبر بكوش كه صاحب‌خبر شوى »