تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 910

مساهمون:

ص٩١٠

قصيده

مباد آن خانه‌كن را كاخ آباد * كه خواهد جور را آباد بنياد جهانى از ستم ويرانه سازد * سرايى تا كند بنياد آباد بناى جور ويران گردد ار چند * ز پولادش برآرى بيخ و والاد تو را آرامگه كو راست ايدون * ز خارا گير و خواه از خشت بنلاد نبايد گرت فردا داد كردن * مهل امروز كز تو كس كند داد ببايد داد ، دادِ خلق امروز * ببايد داد فردا گرت حق داد نشايد نام آزادى بر آنكو * پسندد بندگان را جفت بيداد ز راه مردمى اندوه مردم * ببايد خورد گر بنده گر آزاد به فرياد آورى بيچارگان را * ندانى بايدت تا چند فرياد مكن خارى به پاى كس كه امروز * بكوبد بر سرت خايسك پولاد تهىدست است فردا خواجه امروز * به سر افتاد پا بر پاى استاد يكى پنديت بدهم نيك بنديش * به خاطر دارم اين نكته ز استاد زمانه در نوشتن اندك‌اندك * ز بيش و كم هرآنچت داد استاد چو آخر ماند خواهد بىتو گيتى * همانند است اگر استاد يا داد اگر فرزند ميلادى تو را مرگ * در اين ره ايستاده همچو اولاد نمانى و نماند از پَسَت نيز * تو را فرزند چون گرگين و ميلاد به جشن مهرگان رفتى و زه كرد * كمان بر كينهء تو تير و خرداد ز تو خور داد خواهد جانور را * همان كز جانور چنديت خور داد به آخر مرد بايد گرچه بسيار * بگردد بر تو اين خرداد و مرداد در اين مهمان‌سرا زين رفت و آمد * پيامى ميزبان ذى من فرستاد كه رستاد از تو سازد جانور را * همان كز جانور دادت و رستاد جهان زين آكل و مأكول هموار * شكم خالى ندارد تاب فرناد به خوى از جانور با خوك مانى * ز انسانى به سيما گشته‌اى شاد به اصل خويش مانند است هر چيز * نمىجنبد هما از خانهء خاد تو آدم‌زاده‌اى بايد نشانى * سزد تا بر تو نام آدميزاد و گرنه نيست بر تو راست اين نام * ور از پشت فريدونى و كشواد حسب بايد طراز مرد گر چند * نسب فخر است چون پاكيزه افتاد