قصيده
مباد آن خانهكن را كاخ آباد * كه خواهد جور را آباد بنياد
جهانى از ستم ويرانه سازد * سرايى تا كند بنياد آباد
بناى جور ويران گردد ار چند * ز پولادش برآرى بيخ و والاد
تو را آرامگه كو راست ايدون * ز خارا گير و خواه از خشت بنلاد
نبايد گرت فردا داد كردن * مهل امروز كز تو كس كند داد
ببايد داد ، دادِ خلق امروز * ببايد داد فردا گرت حق داد
نشايد نام آزادى بر آنكو * پسندد بندگان را جفت بيداد
ز راه مردمى اندوه مردم * ببايد خورد گر بنده گر آزاد
به فرياد آورى بيچارگان را * ندانى بايدت تا چند فرياد
مكن خارى به پاى كس كه امروز * بكوبد بر سرت خايسك پولاد
تهىدست است فردا خواجه امروز * به سر افتاد پا بر پاى استاد
يكى پنديت بدهم نيك بنديش * به خاطر دارم اين نكته ز استاد
زمانه در نوشتن اندكاندك * ز بيش و كم هرآنچت داد استاد
چو آخر ماند خواهد بىتو گيتى * همانند است اگر استاد يا داد
اگر فرزند ميلادى تو را مرگ * در اين ره ايستاده همچو اولاد
نمانى و نماند از پَسَت نيز * تو را فرزند چون گرگين و ميلاد
به جشن مهرگان رفتى و زه كرد * كمان بر كينهء تو تير و خرداد
ز تو خور داد خواهد جانور را * همان كز جانور چنديت خور داد
به آخر مرد بايد گرچه بسيار * بگردد بر تو اين خرداد و مرداد
در اين مهمانسرا زين رفت و آمد * پيامى ميزبان ذى من فرستاد
كه رستاد از تو سازد جانور را * همان كز جانور دادت و رستاد
جهان زين آكل و مأكول هموار * شكم خالى ندارد تاب فرناد
به خوى از جانور با خوك مانى * ز انسانى به سيما گشتهاى شاد
به اصل خويش مانند است هر چيز * نمىجنبد هما از خانهء خاد
تو آدمزادهاى بايد نشانى * سزد تا بر تو نام آدميزاد
و گرنه نيست بر تو راست اين نام * ور از پشت فريدونى و كشواد
حسب بايد طراز مرد گر چند * نسب فخر است چون پاكيزه افتاد