درويشنواز
ديشب كه به من از همه پرداخته بودى * بر لشكر اندوه دلم تاخته بودى
شه بودى و از ديدهء درويشنوازى * با سفرهء بىرونق من ساخته بودى
ديدى كه خميده است قدم از غم ايّام * قامت به هوادارىام افراخته بودى
ذرّات هوا رقصكنان جلوه نمودند * چون پرده ز رخسار برانداخته بودى
ديشب به سراى من درويش ز مستى * نردى زده جان برده و دلباخته بودى
براى فرزندم : اميد ترقّى
قهر
به قهر از خانه و كاشانه رفتم * هواى سبزهزارانم به سر بود
به ياد روزگاران گذشته * صفاى بزم يارانم به سر بود
* * رها كردم « اميدم » را كه شبها * چراغ خلوت تنهايىام بود
به تنهايى سپردم آنكه عمرى * قرار اين دل سودايىام بود
* * برفتم تا كه در دامان مهتاب * شبى دامان مستى را بگيرم
ز شور و نغمه و شعر و گل و مى * مراد دل از اين دنيا بگيرم
* * ندانستم كه بىامّيد جانم * گل و شعر و مى و بزم شبانه
ندارد رنگ و لطف و شور و حالى * خوشا الفتسراى آشيانه
* * صفاى چشمهسارانم غم افزود * نسيم سبزهزاران دردپرور
هواى دلكش صبح دماوند * ملال افزود و محنتها برآورد
* * تو گويى سبزه سرتاپا زبان بود * كه دشنامم دهد از خود براند
تو گويى غنچه پنهان گشته در پوست * كه خون خويش در كامم چكاند
* *