ساقىنامه
الهى به پيران پاكيزه كيش * به دلهاى غمپرور ريشريش
الهى به شبزندهداران عشق * مريدان غم ، سرسپاران عشق
به بغض گلوگير طاقت رباى * به جانسوزى گريهء هاىهاى
به آن سرفرازى كه منصوروار * سرافراز رفتند تا پاى دار
به صهباى خم جوش فرزانه نوش * كه فرزانگان را رهاند ز هوش
به چشمان غمديدهء سيلريز * كه گريند بر نامهء رستخيز
به صافىضميران جوياى درد * به لبهاى خشك و به رخسار زرد
* * مرا آتشى سينهافروز ده * اگر عشق دادى جگرسوز ده
الهى به عشقم سرافراز كن * در غم به روى دلم باز كن
شرارى در اين خاك ناپخته زن * كه تا پخته گردد تن و جان من
بكش از غم عشق در غربتم * كه بوى وطن آيد از تربتم
اگر عشق آيد حياتم دهد * از اين زندگانى نجاتم دهد
مخوانيد اى عرشيان خاكىام * كه من طاير قدس افلاكىام
چو شبنم شبى را سحر مىكنم * سحر سوى گردون سفر مىكنم
مرا تا پرعشق آزاد نيست * رهايى از اين ظلمتآباد نيست
چرا . . .
چرا چو قصّه فراموش يكدگر باشيم * بيا كه راحت آغوش يكدگر باشيم
زنيم پيرهن شوق تا به دامن چاك * چو در هواى بر و دوش يكدگر باشيم
قرار اين دل اندوهبار هم گرديم * چراغ كلبهء خاموش يكدگر باشيم
بيا كه همچو شقايق ز داغ محنت هم * سبو به دوش و قدحنوش يكدگر باشيم
شاخهء شكسته
چو بلبل آن ز پا بنشستهء گل * منم دلبسته و دلخستهء گل
نشيند خار در چشمم كه هرگز * نبينم شاخهء بشكستهء گل