تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 891

مساهمون:

ص٨٩١
سلطان دين ، امام مبين ، مقتداى عصر * مهدى رهنما كه جهان را جوان كند از روى روزگار برد ، زنگ كفر را * روشن رخش ز پرتو ايمان جهان كند گاهى مقيم كشور لاهوتيان شود * گاهى مكان به مملكت لامكان كند ابليس را به قعر جهنّم دهد مكان * دجّال را به جانب نيران روان كند كيوان به جُدى از غضبش در حذر شود * مرّيخ در حمل ز هراسش فغان كند تيغش چنان كه با سر اعدا كند به رزم * باد خزان چنان نه به برگ رزان كند خشم خرد به ديدهء تحقيق در يقين * اجلال ذوالجلال ز جاهش گمان كند اى آنكه در حجاب خفايى ز چشم خلق * دل آرزوى مهر رخت همچو جان كند سوى « تراب » كن نظر اى حجّت خدا * تا موبه‌مو مديح تو بتوان بيان كند

دولت فقر

اختيار ، آنكه كند بىسروسامانى را * آورد كى به نظر منصب سلطانى را نخورم باده و جام افكنم و خُم شكنم * يافتم تا ز لبش نشئهء روحانى را اى حكيم از چه كنى عمر به دانايى صرف * نظرى آر ، همين دورهء نادانى را زندگى بىتو مرا مشكل و مردن آسان * مشكل از دست دهم شيوهء آسانى را بر سرم افسر سودا بود از دولت فقر * هرگز از تن نكنم كسوت عريانى را اى بت آذرى از چهره برانداز حجاب * تا زند چهره‌ات آذر صُوَرِ مانى را بلبل نطق به گلزار غم دوست « تراب » * برده از خاطر شوريده سخندانى را