سلطان دين ، امام مبين ، مقتداى عصر * مهدى رهنما كه جهان را جوان كند
از روى روزگار برد ، زنگ كفر را * روشن رخش ز پرتو ايمان جهان كند
گاهى مقيم كشور لاهوتيان شود * گاهى مكان به مملكت لامكان كند
ابليس را به قعر جهنّم دهد مكان * دجّال را به جانب نيران روان كند
كيوان به جُدى از غضبش در حذر شود * مرّيخ در حمل ز هراسش فغان كند
تيغش چنان كه با سر اعدا كند به رزم * باد خزان چنان نه به برگ رزان كند
خشم خرد به ديدهء تحقيق در يقين * اجلال ذوالجلال ز جاهش گمان كند
اى آنكه در حجاب خفايى ز چشم خلق * دل آرزوى مهر رخت همچو جان كند
سوى « تراب » كن نظر اى حجّت خدا * تا موبهمو مديح تو بتوان بيان كند
دولت فقر
اختيار ، آنكه كند بىسروسامانى را * آورد كى به نظر منصب سلطانى را
نخورم باده و جام افكنم و خُم شكنم * يافتم تا ز لبش نشئهء روحانى را
اى حكيم از چه كنى عمر به دانايى صرف * نظرى آر ، همين دورهء نادانى را
زندگى بىتو مرا مشكل و مردن آسان * مشكل از دست دهم شيوهء آسانى را
بر سرم افسر سودا بود از دولت فقر * هرگز از تن نكنم كسوت عريانى را
اى بت آذرى از چهره برانداز حجاب * تا زند چهرهات آذر صُوَرِ مانى را
بلبل نطق به گلزار غم دوست « تراب » * برده از خاطر شوريده سخندانى را