تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 888

مساهمون:

ص٨٨٨

گمشده

دلبر به دل است ، دل برم نيست * دل نيست برم چو دلبرم نيست خواهم كشَمَش چو جان در آغوش * بىزور و زر اين ميسّرم نيست گفتم بنهم به خواب خوش سر * افسوس كه ديگر آن سرم نيست در پنجهء عشق پنجه كردم * اين رنجه ز خصم ديگرم نيست از يارى اين و آن چه سودم * چون شاهد بخت ياورم نيست من گمشدهء ديار عشقم * آوخ كه نشان ز كشورم نيست اى خضر خجسته‌پى ، مدد كن * در باديه‌اى كه رهبرم نيست من ماندم و كاروان گذشتند * آسوده رهى كه بگذرم نيست گفتا گذر از « تراب » آرم * خوب گفت ، و ليك باورم نيست

غنيمت كم

در ديده نيست دجله اگر ، غم غنيمت است * ماتم به دل نباشد اگر ، غم غنيمت است عهد شباب و قامت چون سرو ، گو مباش * ايّام پيرى و كمر خم ، غنيمت است پژمرده را روان چو مسيحا دمى نداد * درهم ، ولى چون پنجهء مريم غنيمت است از فضل و بذل چون‌كه نشانى به دهر نيست * توصيف معن و قصّهء حاتم غنيمت است اعجاز موسوى و كهانت اگر يكيست * طاعات ناقبول به بلعم غنيمت است ساقى مرا به بزم حريفان چو نيست بار * رطل گرانم از تو دمادم غنيمت است باران رحمت است به مستان اگر دريغ * از خوى به باغ چهر تو شبنم غنيمت است بيمار عشق شد دل و درد توام دواست * بر زخم از خدنگ تو مرهم غنيمت است من در رخ تو مات و تو بر قتل من عجول * در عجز با توام زدن دم غنيمت است راضى شو اى « تراب » به قسمت ز خوان رزق * بسيار اگر تو را نبود ، كم غنيمت است

بندهء عشق

گرفته شانه به دست تو بىشمار انگشت * كه در دو زلف تو سايد به تارتار انگشت دهد نشان رخ خوب تو به پروانه * فروغ شمع برآورده از شرار انگشت ستاره از عرق چهره بر زمين ريزى * بر آفتاب كشى گر هلال‌وار انگشت