گمشده
دلبر به دل است ، دل برم نيست * دل نيست برم چو دلبرم نيست
خواهم كشَمَش چو جان در آغوش * بىزور و زر اين ميسّرم نيست
گفتم بنهم به خواب خوش سر * افسوس كه ديگر آن سرم نيست
در پنجهء عشق پنجه كردم * اين رنجه ز خصم ديگرم نيست
از يارى اين و آن چه سودم * چون شاهد بخت ياورم نيست
من گمشدهء ديار عشقم * آوخ كه نشان ز كشورم نيست
اى خضر خجستهپى ، مدد كن * در باديهاى كه رهبرم نيست
من ماندم و كاروان گذشتند * آسوده رهى كه بگذرم نيست
گفتا گذر از « تراب » آرم * خوب گفت ، و ليك باورم نيست
غنيمت كم
در ديده نيست دجله اگر ، غم غنيمت است * ماتم به دل نباشد اگر ، غم غنيمت است
عهد شباب و قامت چون سرو ، گو مباش * ايّام پيرى و كمر خم ، غنيمت است
پژمرده را روان چو مسيحا دمى نداد * درهم ، ولى چون پنجهء مريم غنيمت است
از فضل و بذل چونكه نشانى به دهر نيست * توصيف معن و قصّهء حاتم غنيمت است
اعجاز موسوى و كهانت اگر يكيست * طاعات ناقبول به بلعم غنيمت است
ساقى مرا به بزم حريفان چو نيست بار * رطل گرانم از تو دمادم غنيمت است
باران رحمت است به مستان اگر دريغ * از خوى به باغ چهر تو شبنم غنيمت است
بيمار عشق شد دل و درد توام دواست * بر زخم از خدنگ تو مرهم غنيمت است
من در رخ تو مات و تو بر قتل من عجول * در عجز با توام زدن دم غنيمت است
راضى شو اى « تراب » به قسمت ز خوان رزق * بسيار اگر تو را نبود ، كم غنيمت است
بندهء عشق
گرفته شانه به دست تو بىشمار انگشت * كه در دو زلف تو سايد به تارتار انگشت
دهد نشان رخ خوب تو به پروانه * فروغ شمع برآورده از شرار انگشت
ستاره از عرق چهره بر زمين ريزى * بر آفتاب كشى گر هلالوار انگشت