پستان مام خويش گرفته * با دستهاى كوچك و لرزان
شد دخترى ز كلبه پديدار * مانند ماه و كوكب رخشان
با چشمهاى آبى روشن * با گيسوان بور و پريشان
لبهاى او چو دانهء ياقوت * لؤلؤ نمونه ، زان در دندان
رنگش سفيد ليك پريده * زار و ضعيف چون بت بىجان !
گفتا به باب خويش كه آخر * بهرم چرا نياوردى نان ؟
گفتا كه هرچه سعى نمودم * تا نان برايت آورم اى جان
پولم نداد ، سنگدل ارباب * آگه نشد ز رنج فقيران
بهر فقير نان تهى نيست * بهر غنيست مرغ و فسنجان
اينان فقير و مضطر و رنجور * در عيش و نوش كاخنشينان
ويران شود بناى ستمگر * چون كرده خشم ملّت طغيان
فراموشى ندارد
غم اندر سينه چون موجى خروشان * دل اندر موج غم اندر تلاطم
ز اشك ديده دريا شد هويدا * سعادت گشته در درياى غم گم
* * خيالش آتش شبهاى تارم * به هر شام سياه وحشتافزا
بسوزد جانِ از غم خستهء من * شود خاكسترى از آن هويدا
* * دو چشمان سياه قصّهگويش * چنان افكند بر جان من آذر
كه خلقى نيك مىبينند هر شب * چو اسپندى همىسوزم به مجمر
* * ولى اين سوزش سرمستى و عشق * به جانم لذّتى بخشد نهانى
چو خواهى نام اين آتش بدانى * بود نامش فروغ زندگانى
* * بلى عشق آتش سوزنده باشد * كه در پى هيچ خاموشى ندارد
چو بر جان كسى افتاد روزى * جراحاتش فراموشى ندارد