تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 893

مساهمون:

ص٨٩٣
پستان مام خويش گرفته * با دستهاى كوچك و لرزان شد دخترى ز كلبه پديدار * مانند ماه و كوكب رخشان با چشمهاى آبى روشن * با گيسوان بور و پريشان لبهاى او چو دانهء ياقوت * لؤلؤ نمونه ، زان در دندان رنگش سفيد ليك پريده * زار و ضعيف چون بت بىجان ! گفتا به باب خويش كه آخر * بهرم چرا نياوردى نان ؟ گفتا كه هرچه سعى نمودم * تا نان برايت آورم اى جان پولم نداد ، سنگدل ارباب * آگه نشد ز رنج فقيران بهر فقير نان تهى نيست * بهر غنيست مرغ و فسنجان اينان فقير و مضطر و رنجور * در عيش و نوش كاخ‌نشينان ويران شود بناى ستمگر * چون كرده خشم ملّت طغيان

فراموشى ندارد

غم اندر سينه چون موجى خروشان * دل اندر موج غم اندر تلاطم ز اشك ديده دريا شد هويدا * سعادت گشته در درياى غم گم * * خيالش آتش شبهاى تارم * به هر شام سياه وحشت‌افزا بسوزد جانِ از غم خستهء من * شود خاكسترى از آن هويدا * * دو چشمان سياه قصّه‌گويش * چنان افكند بر جان من آذر كه خلقى نيك مىبينند هر شب * چو اسپندى همىسوزم به مجمر * * ولى اين سوزش سرمستى و عشق * به جانم لذّتى بخشد نهانى چو خواهى نام اين آتش بدانى * بود نامش فروغ زندگانى * * بلى عشق آتش سوزنده باشد * كه در پى هيچ خاموشى ندارد چو بر جان كسى افتاد روزى * جراحاتش فراموشى ندارد