سالك راه
عرضه بر جانان ، ز جان كردم نياز خويش را * ديدم از جانان به عشّاق امتياز خويش را
در شب هجران ز اشكم آتش غم برفروخت * امتحان بر شمع دادم سوز و ساز خويش را
اشك غمّاز و دل ديوانهام كردند فاش * هرچه پنهان داشتم در عشق راز خويش را
جويبار ديدگان را دادهام آب روان * تا دهم نشو و نمايى سرو ناز خويش را
با همه سنگيندلى سوزم دلت را همچو شمع * گر تو را گويم حديث جانگداز خويش را
شرح كوتاهى زلفت موبهمو مقراض گفت * كرد دل كوتاه شبهاى دراز خويش را
جفت طاق ابرويت شد قبلهگاه اهل دل * بر سر كويت كنم واجب نماز خويش را
عقل اگر شد پيرو عشق تو ، اين نبود عجب * در حقيقت ديدم از عشقت مجاز خويش را
سالك راه فنايم در طريق عاشقى * دارم از فقر و قناعت برگ و ساز خويش را
تا به پيش چشم بيمارش بميرند عاشقان * بر نياز دل به ناز افزود ناز خويش را
از نجوم اشك گردون گشته دامان « تراب » * ديده تا با طالع محمود اياز خويش را
در مدح حضرت مهدى امام زمان ( ع )
گر سرو من ميان چمن قد چمان كند * سرو از كنار جوى برون باغبان كند
از بوى طرّه طعنه به مشك ختن زند * وز رنگ چهره خون به دل ارغوان كند
گه راى عقل مىزند و گاه راه دين * گه دل برد به غارت و گه قصد جان كند
غايب ز ديده ناشده در دل كند مقام * از دل برون نيامده در جان مكان كند
تا كام جان به حسرت شيرينلبش دهم * آيا شود لبش كه دلم كامران كند
از باغ دل نرست مگر سرو قامتش * تا آنكه طبع ، سر سخن از راستان كند
بر گرد چهره طرّه همىكرده حلقهزن * آرى ، به گنج مار سيه پاسبان كند
ريزد به جيب دامن باد صبا عبير * هرگه پريش طرّهء عنبرفشان كند
گاهى ز حال ، راه دل هندوان زند * گاهى ز غمزه چون به دل آهوان كند
گه بزم شمع غير كند آفتاب چهر * گه چهره را نهان ز من ناتوان كند
تنها گهى نشيند چون غنچه تنگدل * خندان گهى چو گل هوس بوستان كند
بر سرو گه قيام قيامت نشان دهد * بر گل ز رخ حكايت باغ جنان كند
شكّر ز غنچه ريزد و گوهر ز درّ لعل * مدح و ثناى حضرت صاحبزمان كند