تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 890

مساهمون:

ص٨٩٠

سالك راه

عرضه بر جانان ، ز جان كردم نياز خويش را * ديدم از جانان به عشّاق امتياز خويش را در شب هجران ز اشكم آتش غم برفروخت * امتحان بر شمع دادم سوز و ساز خويش را اشك غمّاز و دل ديوانه‌ام كردند فاش * هرچه پنهان داشتم در عشق راز خويش را جويبار ديدگان را داده‌ام آب روان * تا دهم نشو و نمايى سرو ناز خويش را با همه سنگين‌دلى سوزم دلت را همچو شمع * گر تو را گويم حديث جانگداز خويش را شرح كوتاهى زلفت موبه‌مو مقراض گفت * كرد دل كوتاه شبهاى دراز خويش را جفت طاق ابرويت شد قبله‌گاه اهل دل * بر سر كويت كنم واجب نماز خويش را عقل اگر شد پيرو عشق تو ، اين نبود عجب * در حقيقت ديدم از عشقت مجاز خويش را سالك راه فنايم در طريق عاشقى * دارم از فقر و قناعت برگ و ساز خويش را تا به پيش چشم بيمارش بميرند عاشقان * بر نياز دل به ناز افزود ناز خويش را از نجوم اشك گردون گشته دامان « تراب » * ديده تا با طالع محمود اياز خويش را

در مدح حضرت مهدى امام زمان ( ع )

گر سرو من ميان چمن قد چمان كند * سرو از كنار جوى برون باغبان كند از بوى طرّه طعنه به مشك ختن زند * وز رنگ چهره خون به دل ارغوان كند گه راى عقل مىزند و گاه راه دين * گه دل برد به غارت و گه قصد جان كند غايب ز ديده ناشده در دل كند مقام * از دل برون نيامده در جان مكان كند تا كام جان به حسرت شيرين‌لبش دهم * آيا شود لبش كه دلم كامران كند از باغ دل نرست مگر سرو قامتش * تا آنكه طبع ، سر سخن از راستان كند بر گرد چهره طرّه همىكرده حلقه‌زن * آرى ، به گنج مار سيه پاسبان كند ريزد به جيب دامن باد صبا عبير * هرگه پريش طرّهء عنبرفشان كند گاهى ز حال ، راه دل هندوان زند * گاهى ز غمزه چون به دل آهوان كند گه بزم شمع غير كند آفتاب چهر * گه چهره را نهان ز من ناتوان كند تنها گهى نشيند چون غنچه تنگدل * خندان گهى چو گل هوس بوستان كند بر سرو گه قيام قيامت نشان دهد * بر گل ز رخ حكايت باغ جنان كند شكّر ز غنچه ريزد و گوهر ز درّ لعل * مدح و ثناى حضرت صاحب‌زمان كند