فغان كشيد چو من از تو در چمن بلبل * از اين ستم كه برآورده گل ز خار انگشت
ز دست خويش به پاى تو خون خود ريزم * گر ، اى نگار به خونم كنى نگار انگشت
در آرزوى هلاكم اگر پس از مردن * كشى به تربتم از بهر يادگار انگشت
مرا به بندگىات عشق خواند چون بنهاد * قبول حكم تو بر چشم اشكبار انگشت
دهان گشايد و پيچد به خود چو مار سياه * زنم چو بر سر آن مار تابدار انگشت
« تراب » دستدرازى مكن به زلف بتان * نزد به مار سيه مرد هوشيار انگشت
اى ساقى آزاده
بر دلبر جانانه ، عاشق ز دلوجان باش * آشفته ز دلبر شو ، تسليم به جانان باش
گر عاشق و شيدايى ، بر گلشن رخسارش * شو ديده ز سرتاپا ، چون نرگس حيران باش
هر نيستى از هستى ، گر يار دهد فرمان * چون گل همه اعضا شو ، چون گوش به فرمان باش
معشوق اگر ليليست ، مجنونصفت اى عاشق * از شهر به صحرا رو ، در دشت و بيابان باش
با ناوك هجرانش ، دل پاك ز مرهم كن * وز درد و غم عشقش ، آسوده ز درمان باش
اى ساقى آزاده ، كن جام پر از باده * در گردش پيمانه ، با ما تو به پيمان باش
از زخمهء جور دوست ، چون چنگ مكن افغان * شو ساتكن باده ، خونيندل و خندان باش
زاهد چه كنى منعم ، بگذار مرا بگذر * گر كافر عشقم من ، تو رهبر ايمان باش
آباد « ترابا » دل ، دارى ز چه در شادى * ويرانه عمارت كن ، چون گنج به ويران باش