تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 889

مساهمون:

ص٨٨٩
فغان كشيد چو من از تو در چمن بلبل * از اين ستم كه برآورده گل ز خار انگشت ز دست خويش به پاى تو خون خود ريزم * گر ، اى نگار به خونم كنى نگار انگشت در آرزوى هلاكم اگر پس از مردن * كشى به تربتم از بهر يادگار انگشت مرا به بندگىات عشق خواند چون بنهاد * قبول حكم تو بر چشم اشكبار انگشت دهان گشايد و پيچد به خود چو مار سياه * زنم چو بر سر آن مار تابدار انگشت « تراب » دست‌درازى مكن به زلف بتان * نزد به مار سيه مرد هوشيار انگشت

اى ساقى آزاده

بر دلبر جانانه ، عاشق ز دل‌وجان باش * آشفته ز دلبر شو ، تسليم به جانان باش گر عاشق و شيدايى ، بر گلشن رخسارش * شو ديده ز سرتاپا ، چون نرگس حيران باش هر نيستى از هستى ، گر يار دهد فرمان * چون گل همه اعضا شو ، چون گوش به فرمان باش معشوق اگر ليليست ، مجنون‌صفت اى عاشق * از شهر به صحرا رو ، در دشت و بيابان باش با ناوك هجرانش ، دل پاك ز مرهم كن * وز درد و غم عشقش ، آسوده ز درمان باش اى ساقى آزاده ، كن جام پر از باده * در گردش پيمانه ، با ما تو به پيمان باش از زخمهء جور دوست ، چون چنگ مكن افغان * شو ساتكن باده ، خونين‌دل و خندان باش زاهد چه كنى منعم ، بگذار مرا بگذر * گر كافر عشقم من ، تو رهبر ايمان باش آباد « ترابا » دل ، دارى ز چه در شادى * ويرانه عمارت كن ، چون گنج به ويران باش