بىوفا
شبانگاهى كه ماه عالمآرا * به لوح آسمان گرديد پيدا
زمين از نور رويش سيمگون شد * جمال و دلبرى از حد برون شد
جوانى با جمال دلفريبى * قد رعنا و سيماى نجيبى
بخواند بس ملايم اين ترانه * به صوتى خوب و لحنى شاعرانه
كه اى يار فسونكارم كجايى * تو گويا بىخبر از حال مايى
شبانگاهى كه بر بالاى كهسار * كنم از دور روى شهر ديدار
ز هجرت از دو چشمم خون بريزد * نه چون قطره كه چون جيحون بريزد
به يادم آيد آن شبها كه باهم * به روى كوه دور از فتنه و غم
براى ما چه زيبا عالمى بود * نه در تن رنج و نه در دل غمى بود
تو سر بر زانوان من نهاده * دل خود را به عشق و مهر داده
دمى فارغ ز هرچه هست ، بودم * ز عطر گيسوانت ، مست بودم
تو گفتى نگسلد پيمان ما را * اگر از ما بگيرد جان ما را
ولى هيهات عهدت را شكستى * ز قيد گفتهات يكباره رستى
بدادى شهر را رجحان بر اينجا * به جانم آتشى كردى تو بر پا
كنون فهميدم آنها ادعا بود * وفايت همچنان باد صبا بود
« ترانه » گرچه دل از دست دادست * ولى با ياد آن ايّام شاد است