تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 894

مساهمون:

ص٨٩٤

بىوفا

شبانگاهى كه ماه عالم‌آرا * به لوح آسمان گرديد پيدا زمين از نور رويش سيمگون شد * جمال و دلبرى از حد برون شد جوانى با جمال دل‌فريبى * قد رعنا و سيماى نجيبى بخواند بس ملايم اين ترانه * به صوتى خوب و لحنى شاعرانه كه اى يار فسون‌كارم كجايى * تو گويا بىخبر از حال مايى شبانگاهى كه بر بالاى كهسار * كنم از دور روى شهر ديدار ز هجرت از دو چشمم خون بريزد * نه چون قطره كه چون جيحون بريزد به يادم آيد آن شبها كه باهم * به روى كوه دور از فتنه و غم براى ما چه زيبا عالمى بود * نه در تن رنج و نه در دل غمى بود تو سر بر زانوان من نهاده * دل خود را به عشق و مهر داده دمى فارغ ز هرچه هست ، بودم * ز عطر گيسوانت ، مست بودم تو گفتى نگسلد پيمان ما را * اگر از ما بگيرد جان ما را ولى هيهات عهدت را شكستى * ز قيد گفته‌ات يكباره رستى بدادى شهر را رجحان بر اينجا * به جانم آتشى كردى تو بر پا كنون فهميدم آنها ادعا بود * وفايت همچنان باد صبا بود « ترانه » گرچه دل از دست دادست * ولى با ياد آن ايّام شاد است