تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 887

مساهمون:

ص٨٨٧
نيرزد كمّ و كيف اين جهان هرگز برِ دانا * كه عمرى صرف حرف ياوه و بوك و مگر گردد نظربازى كنى و خويش را اهل بصر دانى * نظرباز از كجا اى بىبصر اهل نظر گردد « تراب » افتادگى بنگر ز آب و فيض‌بخشى كن * كه باد از سركشى معدوم بينى چون شرر گردد

صاحب‌نظران

صاحب‌نظران منظر خوب تو چو ديدند * با پاى طلب بر سر كوى تو دويدند جز عهد تو هر عهد به دل بود شكستند * جز مهر تو هر مهر به جان بود بريدند بىواسطهء منطقه صد نكتهء اسرار * از غنچهء خاموش تو عشّاق شنيدند دل در بر عشّاق چو آهوى رميده * از يك نگه آهوى چشم تو رميدند از خجلت شاهين جفايت چو كبوتر * در خون ، همه دلهاى ستمديده طپيدند از خامهء صنعت صور خوب طرازند * اندام تو را با قلم ناز كشيدند حيرت‌زده خوبان به تماشاى جمالت * اندر عجب‌اند و سرانگشت گزيدند چون شاهد حسن تو به بازار برآيد * با نقد روان جنس وفاى تو خريدند در كشور جان خسرو شيرين‌سخنانند * آنان كه به ياد لبت انگشت گزيدند مانند « تراب » از غم تو منتظرانند * پيراهن طاقت به تن صبر دريدند

طعنهء اغيار

اگر تو جور كنى مايهء جفاست دلم * بهرچه رأى تو باشد بدان رضاست دلم طبيب من چو تو باشى شفاست رنجورى * رهين منّت هر درد بىدواست دلم به دوستى توام آشنا به دشمن و دوست * گمان مبر كه به بيگانه آشناست دلم به زلف توست گرفتار يا به چاه ذقن * خدا گواست ندانم كه در كجاست دلم به دور چشم تو عهديست گشته‌ام بيمار * به درد عشق تو عمريست مبتلاست دلم ز درد عشق و غم هجر و طعنهء اغيار * چو نى بود به نوا گرچه بىنواست دلم « تراب » را چو براندى ز خود به جرم وفا * رود ز كوى تو و روى بر قفاست دلم