نيرزد كمّ و كيف اين جهان هرگز برِ دانا * كه عمرى صرف حرف ياوه و بوك و مگر گردد
نظربازى كنى و خويش را اهل بصر دانى * نظرباز از كجا اى بىبصر اهل نظر گردد
« تراب » افتادگى بنگر ز آب و فيضبخشى كن * كه باد از سركشى معدوم بينى چون شرر گردد
صاحبنظران
صاحبنظران منظر خوب تو چو ديدند * با پاى طلب بر سر كوى تو دويدند
جز عهد تو هر عهد به دل بود شكستند * جز مهر تو هر مهر به جان بود بريدند
بىواسطهء منطقه صد نكتهء اسرار * از غنچهء خاموش تو عشّاق شنيدند
دل در بر عشّاق چو آهوى رميده * از يك نگه آهوى چشم تو رميدند
از خجلت شاهين جفايت چو كبوتر * در خون ، همه دلهاى ستمديده طپيدند
از خامهء صنعت صور خوب طرازند * اندام تو را با قلم ناز كشيدند
حيرتزده خوبان به تماشاى جمالت * اندر عجباند و سرانگشت گزيدند
چون شاهد حسن تو به بازار برآيد * با نقد روان جنس وفاى تو خريدند
در كشور جان خسرو شيرينسخنانند * آنان كه به ياد لبت انگشت گزيدند
مانند « تراب » از غم تو منتظرانند * پيراهن طاقت به تن صبر دريدند
طعنهء اغيار
اگر تو جور كنى مايهء جفاست دلم * بهرچه رأى تو باشد بدان رضاست دلم
طبيب من چو تو باشى شفاست رنجورى * رهين منّت هر درد بىدواست دلم
به دوستى توام آشنا به دشمن و دوست * گمان مبر كه به بيگانه آشناست دلم
به زلف توست گرفتار يا به چاه ذقن * خدا گواست ندانم كه در كجاست دلم
به دور چشم تو عهديست گشتهام بيمار * به درد عشق تو عمريست مبتلاست دلم
ز درد عشق و غم هجر و طعنهء اغيار * چو نى بود به نوا گرچه بىنواست دلم
« تراب » را چو براندى ز خود به جرم وفا * رود ز كوى تو و روى بر قفاست دلم