قند مكرّر
گفتم : كه بر مَنَت ز چه جانا نظاره نيست * گفتا : نهانى است اگر آشكاره نيست
گفتم : به درد عشق تو بيمار غم شدم * گفتا : به درد عشق بجز وصل چاره نيست
گفتم : ز استخاره دل خود كنم به عشق * گفتا : به كار خير ضرور استخاره نيست
گفتم : ز آفتاب رخت شد زمين فلك * گفتا : فلك چو دامن تو پرستاره نيست
گفتم : كه چند سلسلهء دل به زلف توست * گفتا : كه اين عدد به حساب شماره نيست
گفتم : اشارتم به وصال ، ابرويت نكرد * گفتا : اجازه نيست كز ابرو اشاره نيست
گفتم : به كام قند مكرّر نهد لبت * گفتا : تو را نصيب ز عمر دوباره نيست
گفتم : كه پاره تار وجودم ز جور توست * گفتا : ز خاره كم دل هر ماهپاره نيست
گفتم : غريق بحر فنا گشتم از غمت * گفتا : غريق بحر فنا را كناره نيست
گفتم : به باد داد غمت هستى « تراب » * گفتا : ز آب ديده خموشت شراره نيست
هجر و وصل
بشر را مردمى گر زينت فضل و هنر گردد * توان گفت اشرف مخلوق از نوع بشر گردد
تواضع رسم اهل دانش است اى جاهل غافل * به زير افتاد سرشاخ شجر چون بارور گردد
ز اوج سربلندى در حضيض انكسار افتد * ببالد كوه چون بر خود نگونسار از كمر گردد
دو روزى بر مرادت گشت گر گردون مشو ايمن * بترس از آنكه روزى بر تو دور چرخ برگردد
اگر باشد شب هجران به روز وصل آبستن * شب هجران مشتاقان ندانم كى سحر گردد
به مهجورى خيال دوست باشد مونس عاشق * شود و اصل به جانان هرچه عاشق دور تر گردد
به كار بستهء ما در چمن زان غنچه شد خندان * كه بر ما از دل تنگش عيان خون جگر گردد