تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 886

مساهمون:

ص٨٨٦

قند مكرّر

گفتم : كه بر مَنَت ز چه جانا نظاره نيست * گفتا : نهانى است اگر آشكاره نيست گفتم : به درد عشق تو بيمار غم شدم * گفتا : به درد عشق بجز وصل چاره نيست گفتم : ز استخاره دل خود كنم به عشق * گفتا : به كار خير ضرور استخاره نيست گفتم : ز آفتاب رخت شد زمين فلك * گفتا : فلك چو دامن تو پرستاره نيست گفتم : كه چند سلسلهء دل به زلف توست * گفتا : كه اين عدد به حساب شماره نيست گفتم : اشارتم به وصال ، ابرويت نكرد * گفتا : اجازه نيست كز ابرو اشاره نيست گفتم : به كام قند مكرّر نهد لبت * گفتا : تو را نصيب ز عمر دوباره نيست گفتم : كه پاره تار وجودم ز جور توست * گفتا : ز خاره كم دل هر ماه‌پاره نيست گفتم : غريق بحر فنا گشتم از غمت * گفتا : غريق بحر فنا را كناره نيست گفتم : به باد داد غمت هستى « تراب » * گفتا : ز آب ديده خموشت شراره نيست

هجر و وصل

بشر را مردمى گر زينت فضل و هنر گردد * توان گفت اشرف مخلوق از نوع بشر گردد تواضع رسم اهل دانش است اى جاهل غافل * به زير افتاد سرشاخ شجر چون بارور گردد ز اوج سربلندى در حضيض انكسار افتد * ببالد كوه چون بر خود نگونسار از كمر گردد دو روزى بر مرادت گشت گر گردون مشو ايمن * بترس از آنكه روزى بر تو دور چرخ برگردد اگر باشد شب هجران به روز وصل آبستن * شب هجران مشتاقان ندانم كى سحر گردد به مهجورى خيال دوست باشد مونس عاشق * شود و اصل به جانان هرچه عاشق دور تر گردد به كار بستهء ما در چمن زان غنچه شد خندان * كه بر ما از دل تنگش عيان خون جگر گردد