تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 882

مساهمون:

ص٨٨٢

پيك بهار

نوبهار آمد و ما دست به كارى نزديم * بوسه‌اى بر لب جامى ، رخ يارى نزديم نوبهار آمد و از كاهلى خود خجليم * كه چرا دست به تدبيرى و كارى نزديم نوبهار آمد و ما در عطش شرب مدام * ساغرى با صنم باده‌گسارى نزديم برگ عيشى نگرفتيم و به صحرا نشديم * لب جويى ننشستيم و سه‌تارى نزديم با رفيقى دوسه يك‌رويه به كوه و كمرى * نعره‌اى از دل‌افسرده زارى نزديم آب سيمين شد و باغ از گل خودرو زرّين * ما كه بر حاصل اوقات عيارى نزديم باغ گويد چه نشينى كه بهار آمد و ما * گل يادى به سر زلف نگارى نزديم بلبل آمد ز ره و در قدم گل آويخت * ما كه بارى درِ يارى به قرارى نزديم ارغوان پيك بهار آمد و شد ليكن ما * مى سرخى ز كف لاله عذارى نزديم لاله با ژاله صبوحى زد و آمد در رقص * ما كه جامى ز پى دفع خمارى نزديم تا در اين فصل ببازيم دلى در ره عشق * به حريفى نرسيديم و قمارى نزديم گفت « تابش » به تهامى كه رفيق كهنم * نوبهار آمد و ما دست به كارى نزديم

خالى شده‌ام

پژمرده خميده قد هلالى شده‌ام * سرگشته چو اشباح خيالى شده‌ام تنها نه كه جام عشرتم بىتو تهىست * خود نيز ز خويش بىتو خالى شده‌ام

معمّا

من كيم شيداى تنها مانده‌اى * خسته‌اى در كار خود وامانده‌اى در گريز از خويشتن ، مشتاق جمع * در ميان جمع و تنها مانده‌اى نقد حال خويش از كف داده‌اى * فارغ از امّيد فردا مانده‌اى بىشكيبى زخم كارى خورده‌اى * بىنصيبى از تمنّا مانده‌اى جان پاكى خفته در آغوش درد * چشم‌بازى از تماشا مانده‌اى ساغر بشكسته‌اى در بزم دهر * بادهء تندى به مينا مانده‌اى ميوهء خامى به شاخ زندگى * لاله خشكى به صحرا مانده‌اى گردبادى بر گذرگاه وجود * آتشى از كاروان جا مانده‌اى