پيك بهار
نوبهار آمد و ما دست به كارى نزديم * بوسهاى بر لب جامى ، رخ يارى نزديم
نوبهار آمد و از كاهلى خود خجليم * كه چرا دست به تدبيرى و كارى نزديم
نوبهار آمد و ما در عطش شرب مدام * ساغرى با صنم بادهگسارى نزديم
برگ عيشى نگرفتيم و به صحرا نشديم * لب جويى ننشستيم و سهتارى نزديم
با رفيقى دوسه يكرويه به كوه و كمرى * نعرهاى از دلافسرده زارى نزديم
آب سيمين شد و باغ از گل خودرو زرّين * ما كه بر حاصل اوقات عيارى نزديم
باغ گويد چه نشينى كه بهار آمد و ما * گل يادى به سر زلف نگارى نزديم
بلبل آمد ز ره و در قدم گل آويخت * ما كه بارى درِ يارى به قرارى نزديم
ارغوان پيك بهار آمد و شد ليكن ما * مى سرخى ز كف لاله عذارى نزديم
لاله با ژاله صبوحى زد و آمد در رقص * ما كه جامى ز پى دفع خمارى نزديم
تا در اين فصل ببازيم دلى در ره عشق * به حريفى نرسيديم و قمارى نزديم
گفت « تابش » به تهامى كه رفيق كهنم * نوبهار آمد و ما دست به كارى نزديم
خالى شدهام
پژمرده خميده قد هلالى شدهام * سرگشته چو اشباح خيالى شدهام
تنها نه كه جام عشرتم بىتو تهىست * خود نيز ز خويش بىتو خالى شدهام
معمّا
من كيم شيداى تنها ماندهاى * خستهاى در كار خود واماندهاى
در گريز از خويشتن ، مشتاق جمع * در ميان جمع و تنها ماندهاى
نقد حال خويش از كف دادهاى * فارغ از امّيد فردا ماندهاى
بىشكيبى زخم كارى خوردهاى * بىنصيبى از تمنّا ماندهاى
جان پاكى خفته در آغوش درد * چشمبازى از تماشا ماندهاى
ساغر بشكستهاى در بزم دهر * بادهء تندى به مينا ماندهاى
ميوهء خامى به شاخ زندگى * لاله خشكى به صحرا ماندهاى
گردبادى بر گذرگاه وجود * آتشى از كاروان جا ماندهاى