تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 880

مساهمون:

ص٨٨٠

در سوگ دوست

بزرگ‌مردى ، آزاده‌اى ، ز دنيا رفت * گلى ز گلشن خوبى به باد يغما رفت چه گويمت چه وجودى ره عدم پيمود * چه گويمت كه چه صاحبدلى ز دنيا رفت همه وفا شده‌اى يك جهان صفا شده‌اى * ز خود رها شده‌اى بىشبيه و همتا رفت دم از فنا زده‌اى طعنه بر بقا زده‌اى * مى ولا زده‌اى خرّم و شكيبا رفت وجود مغتنمى مرد راه اهل دمى * ز جمع هم‌قدمى فرد گشت و يكتا رفت كسى كه لحظه‌اى از ما جدا نزيست به عمر * چه شد كه از همه دورى گرفت و تنها رفت خلاف شرط مودّت نمود و عهد قديم * كه بىخبر به سفر رو نهاد و بىما رفت دريغ و درد كه آن همدم مسيحا دم * به زير خاك سيه با دم مسيحا رفت در اين سراچهء فانى خليق و خوش‌دل زيست * به‌سوى عالم باقى بصير و بينا رفت چو پر گشود روانش ز تنگناى بدن * به‌سوى قلهء قاف بقا چو عنقا رفت فرشته‌خويى ، رخ در نقاب خاك كشيد * قوىدلى كه نبودش ز مرگ پروا رفت نظام كار جهان است اين چه بايد كرد * كه هركه امروز آمد به جبر فردا رفت ضعيف كردن و بردن ، قرار دهر اين است * خوشا كسى كه ضعيف آمد و توانا رفت به گريه گريه قدم زد بر اين جهان فسوس * به خنده خنده از اين معبر فريبا رفت دلا به مرگ مينديش كين همان راه است * كز آن سپاه سكندر گذشت و دارا رفت جفاى مرگ نه تنها به ما رسيد اى دل * كه اين معامله يكسان به زشت و زيبا رفت بلاى مرگ نه ما را به سوگ دوست نشاند * كه اين جفا ز طبيعت به پير و برنا رفت خزان مرگ نه تنها بر اين چمن بگذشت * كه اين ستم به گل باغ و خار صحرا رفت چرا چو شمع نسوزم نگريم از غم و درد * كه مير انجمن و ماه مجلس‌آرا رفت به روح پاك تو اى مرد پاك و پاك‌نهاد * كه بىتو خرّمى از مجمع احبّا رفت حديث خدمت بىمزد و كار بىمنّت * روايتيست كه بهر تو بر زبانها رفت چه اشكها كه ز مژگان به خاك راه افتاد * چه ناله‌ها كه ز دلها به چرخ مينا رفت وفا نماند و محبّت نماند و مهر نماند * كه با تو رسم وفا از جهان به يك جا رفت من از زمانه ندارم دگر تمنّايى * كه بىتو از دلم انديشهء تمنّا رفت قرين رحمت حق باد روح او « تابش » * كه با توكل كوشيد و با تولّا رفت به نام زنده و جاويد پايدار درود * كه از جهان به ولاى على اعلا رفت