به امّيد يارى همميهنان * ز دانشپژوهان كهان و مهان
شود راست كژى ز گفتارها * ز گفتارها ، راستكردارها
مرا سرفرازيست پاس زبان * شوم گر به مرز زبان مرزبان
مرغ سحر
دوش رندان همه صف بر در ميخانه زدند * از كف پير مغان بادهء مستانه زدند
« ساكنان حرم ستر و عفاف ملكوت » * تا دم صبح نشستند و بسى چانه زدند
سعى بسيار در اثبات صفاتش كردند * « چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند »
زان ميان گفت يكى عادل اگر اوست چرا * كركس آسوده شرر بر تن پروانه زدند
ديگرى گفت كه گيسوى بتان مهرو * شد پريشان و به فرق كچلان شانه زدند
سالها قصر ستمكار زدى شاخ به عرش * لگد از عرش به كاشانهء ويرانه زدند
گشت از هر طرف آهنگ مخالف گويى * الحق افراد ملائك در جانانه زدند
عاقبت مرغ سحر خواند و فلق گشت پديد * رأى دادند و بر او تهمت ديوانه زدند
در ميخانه نبستهست چرا حافظ گفت * « دوش ديدم كه ملائك در ميخانه زدند »