كاخ حيات
اين مثل دانى كه تا كيهان رود ديوار كج * گر ز غفلت خشت اوّل را نهد معمار كج
پايهء كاخ حيات ما كج از بنياد بود * زين سبب شد بام كج ايوان كج و تالار كج
چرخ با ما كجرو از آن است كاندر جمع ما * مردمان راست باشند ، اندك و بسيار كج
كاروان راسترو راحت به منزل مىرسد * مىشود گمره چو باشد كاروانسالار كج
راست نايد كار ما تا هستمان خرچنگوار * راه كج ، انديشه كج ، رفتار ، كج ، گفتار كج
بسكه كج مىبينم اندر كارهاى مردمان * در گمان هستم كه خود كج باشم و ديدار كج
دوش پرسيدم من اين مشكل ز پيرى ، او بگفت * شهريان اكثر كج و زارع كج و دهدار كج
گوهر جوانى
ديدم امروز پيرمردى را * موى چون پنبه قامتش چو كمان
ناتوانى از او هويدا بود * ساقها سست و دستها لرزان
رنج مىبرد و راه مىپيمود * چشم بىنور ، بر زمين نگران
گوييا كرده بود گم چيزى * بود آن چيز كمنظير و گران
من سلامى بدادم و گفتم * چيست گمكردهات در اين سامان
گفت آن گوهر جوانى بود * كز كفم رفت اى دلير جوان
هرچه مىجويمش ، نمىيابم * به كه اين جستجو دهم پايان
حيف از آن گوهر گرانقيمت * حيف از آن گل كه ريخت باد خزان
تو اگر عاقلى مده از كف * گوهرى را چنان چو من ارزان