دور خجسته
صد شكر خدا را كه شدم بازنشسته * پيمان همه بشكسته و پيوند گسسته
شد دور جوانى طى و اندوختهام نيست * در سينهء رنجور ، مگر يك دل خسته
در باغ اميدم بجز از خار نروييد * پيوسته دلوجانم از آن خار نرسته
بسيار شنيديم و بخوانديم در اوراق * كآخر برسد روز خوش و دور خجسته
رفتند گروهى و نديدند چنين روز * باقى نگرانند و روان دستهبهدسته
مردم بيگانه
بيگانهنما خويش كه يار از بر ما رفت * ناديده خطا فرض خطا كرد و خطا رفت
از ما به كسان رنج و زيانى نرسيدهست * آوخ كه چها بر سر ما جور و جفا رفت
از خويش و خودى صدمهء بسيار كشيديم * از مردم بيگانه چه گويم كه چها رفت
هر دوست گرفتيم همو دشمن ما شد * گويى كه ز ما پاكى و نيكى و صفا رفت
هر زحمت و كوشش كه كشيديم و نموديم * شد همچو غبارى و به آغوش هوا رفت
در مردم ما دزدى و تاراج رواج است * آن مرد امين بود كه بىبرگ و نوا رفت
مرغى به قفس بود گرفتار دو روزى * بشكست قفس مرغ ، ندانم به كجا رفت
مرغ از قفس ما برود نيز يكى روز * چونان كه همى از قفس شاه و گدا رفت
با « تابش » ما نيك گراييد و بجوشيد * زان پيش كه گويند ز جمع رفقا رفت
مرزبان
به نام خداوند پاك كهن * كه بخشيد ما را توان سخن
نگارم يكى نامهء سودمند * روان نياكان كنم سربلند
بگويم در آن نامه ما را زبان * چسان گشته رنجور و ديده زيان
به بيگانگانش رسيده گزند * شده روزگارش تباه و نژند
به تاراج رفته گل بوستان * زده داغها بر دل دوستان
در او رسته خار و خس بىشمار * برآورده از برگ و از گل دمار
بيارايم اكنون من اين باغ را * زدايم ز دلها مر اين داغ را
كنم زنده اين بيخ پژمرده را * دهم خوردنى شاخ افسرده را