سپاه خزان
باز سپاه خزان ، كرد مسخّر زمين * بست فرو رخت سبز ، بهارك نازنين
رقصكنان برگ بين ، كه بود بالانشين * نمود رو بر نشيب ، كرد زمين را گزين
لشكر برف از عقب ، نشسته اندر كمين * تا كه شبيخون زند ، بر قلل كوهسار
تا كه گلستان و گل ، به دست دى شد اسير * بلبل بيچاره كرد ، فرار بر گرمسير
برف به جاى چمن ، گشت به هامون امير * به جاى الحان خوش ، جغد برآرد نفير
شاخ فروريخت ، برگ ، گشت نزار و فقير * ليك به فتواى سرو ، فقر نشد عيب و عار
لشكر سرما كنون ، تاخت به دشت و دمن * نشان نيابى دگر ، ز نرگس و نسترن
مسكن تيهو و كبك ، گشت چو بيت الحزن * قامت سرو سهى ، برف كشد در كفن
به هر طرف خيل زاغ ، بينى و فوج زغن * باد برآرد كنون ، دمار از اين ديار
گذشت روز تموز ، فصل خزان است هان * ز هر طرف باد سرد ، سخت وزان است هان
غلتانغلتان به خاك ، برگ رزان است هان * برف آمد دشت و كوه ، سپيد از آن است هان
نگر جهان دكّهء ، رنگرزان است هان * به هر زمان مىكند ، رنگ دگر آشكار
پايان عشق
زلف و خالت دانه و دام دل است * با چنين دل زندگانى مشكل است
با تو بودن هرگزم مقدور نيست * بىتو نيزم زندگى بىحاصل است
عشق را جز هجر پايانيش نيست * آنكه انديشد جز اين خود جاهل است
وانكه امّيد وفا از يار داشت * از جفا و جور ياران غافل است
مرغ زيرك گر ز بيم دام صيد * چشم از دانه بپوشد عاقل است
از نظربازى خوبان كن حذر * زان كه از اين دام رستن مشكل است
عشق دريايىست پرموج و خطر * گر سلامت خواهى اندر ساحل است
من خود افتادم در اين درياى ژرف * پند من هركس پذيرد ، مقبل است