تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 874

مساهمون:

ص٨٧٤

سپاه خزان

باز سپاه خزان ، كرد مسخّر زمين * بست فرو رخت سبز ، بهارك نازنين رقص‌كنان برگ بين ، كه بود بالانشين * نمود رو بر نشيب ، كرد زمين را گزين لشكر برف از عقب ، نشسته اندر كمين * تا كه شبيخون زند ، بر قلل كوهسار تا كه گلستان و گل ، به دست دى شد اسير * بلبل بيچاره كرد ، فرار بر گرمسير برف به جاى چمن ، گشت به هامون امير * به جاى الحان خوش ، جغد برآرد نفير شاخ فروريخت ، برگ ، گشت نزار و فقير * ليك به فتواى سرو ، فقر نشد عيب و عار لشكر سرما كنون ، تاخت به دشت و دمن * نشان نيابى دگر ، ز نرگس و نسترن مسكن تيهو و كبك ، گشت چو بيت الحزن * قامت سرو سهى ، برف كشد در كفن به هر طرف خيل زاغ ، بينى و فوج زغن * باد برآرد كنون ، دمار از اين ديار گذشت روز تموز ، فصل خزان است هان * ز هر طرف باد سرد ، سخت وزان است هان غلتان‌غلتان به خاك ، برگ رزان است هان * برف آمد دشت و كوه ، سپيد از آن است هان نگر جهان دكّهء ، رنگرزان است هان * به هر زمان مىكند ، رنگ دگر آشكار

پايان عشق

زلف و خالت دانه و دام دل است * با چنين دل زندگانى مشكل است با تو بودن هرگزم مقدور نيست * بىتو نيزم زندگى بىحاصل است عشق را جز هجر پايانيش نيست * آنكه انديشد جز اين خود جاهل است وانكه امّيد وفا از يار داشت * از جفا و جور ياران غافل است مرغ زيرك گر ز بيم دام صيد * چشم از دانه بپوشد عاقل است از نظربازى خوبان كن حذر * زان كه از اين دام رستن مشكل است عشق دريايىست پرموج و خطر * گر سلامت خواهى اندر ساحل است من خود افتادم در اين درياى ژرف * پند من هركس پذيرد ، مقبل است
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 874 | سيد محمد باقر برقعى