اشك من امشب بناى هستىام را مىكند * روشن آن چشمى ، كز اين سيلاب من بيدار نيست
صبح اميد ، ار برآرد سر ز دامان افق * شام تار نااميدى اينچنين دشوار نيست
من جدا افتادهام از يار و تو از يار و ديار * سوزم از اين غم ، كه ما را فرصت ديدار نيست
ياد تو نقشى به لوح خاطر « پيروز » بست * يار چون با ماست ما را كار با اغيار نيست
نه اين و نه آن
نه كاخى كه به آسمان مىكشد سر * نه كاشانهاى بىنشان و محقّر
نه آن صاحب كاخهاى مجلل * نه اين لامكان پريشان و مضطر
نه آن را به ساغر مى از خون مردم * نه اين را ز خون جگر مى به ساغر
نه آن محتكر را پر قو به بالش * نه اين بينوا را ز خاشاك بستر
نه آن را ز سنجاب و خز پوشش تن * نه اين را كهن جامهاى زيب و زيور
نه آن را مشجّر گلستان هستى * نه اين را گل زندگى خشك و بىبر
نه آن را رخ از بادهء گنج ، گلگون * نه اين را رخ از رنجها زرد و لاغر
نه آن كودكش غرق درياى شادى * نه اين طفل را ديده رو اشك غم تر
نه آن ظالم متّكى بر جنايت * نه مظلوم محروم بىيار و ياور
نه آن را به رخ نقش عزّت هويدا * نه اين را به تن نقش ذلّت مصوّر
نه اين ناله و دردخيز ستمكش * نه آن خنده نابجاى ستمگر
نه آن آنچنانى نه اين اينچنينى * نه اين ظلم ديده ، نه آن ظلمگستر
خوشا روزگارى كه مرغ سعادت * بر اين بوم و بر پر زند بار ديگر
انتظار
ازبسكه نشستم به فراق رخت اى ماه * خورشيد درخشنده نهان گشت و شب آمد
در آرزوى وصل تو اى مونس جانان * دل خون شد و ، تن خسته و جانم به لب آمد