تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 858

مساهمون:

ص٨٥٨
آنجا روم كه فارغ از اين وحشت و سكوت * در دامن نشاط طبيعت مقر كنم تا كى ز درد و رنج بنالم چو مرغ شب * تا چند عمر خويش به باطل هدر كنم تا كى ز فقر و خانه‌به‌دوشى كشم عذاب * تا كى نظر به مردم خونين‌جگر كنم تا كى به جستجوى تو اى چشمهء حيات * با پاى سر مسافرت بحر و بر كنم بال‌وپرم شكستى و پنداشتى كه من * از اين سفر براى هميشه حذر كنم دستم اگر به دامن مهر و صفا رسد * بس شكوه‌ها ز دست تو بيدادگر كنم هرجا كه مرغكى شده آواره ز آشيان * يادى ز لامكانى هر دربه‌در كنم اى مرغ دل به خانه ويران چه مىكنى * بگذار آشيان تو زير و زبر كنم مويم چو رويت اى گل زيبا سپيد شد * در انتظار آنكه شبى با تو سر كنم گفتى مرا كه قطع نظر كن ز من ، برو * حاشا كه من ز روى تو قطع نظر كنم امروز اگر خموشم و ساكت نشسته‌ام * فردا به پاى خيزم و بس شور و شر كنم داس اجل به دور سرم حلقه مىزند * غافل كه جان خويش به دفعش سپر كنم گر مدّعى سپرده به دامان زور سر * نامردم ار مداهنهء زور و زر كنم من مىروم كه پرچم عدل و داد را * بر بام كاخ ظلم و ستم مستقر كنم دل در شرار درد و الم شعله مىكشد * با اين‌همه حكايت خود مختصر كنم

صبح اميد

ما جداافتادگان را هيچ‌كس غمخوار نيست * همدم من بىتو غير از سايهء ديوار نيست حسرت ديدار خورشيد آن‌چنان بر دل نشست * گوييا اين شام را ، جز ظلمت و زنگار نيست محرمى كو ؟ تا گذارد مرحمى بر زخم دل * جز سرشك غم كسى همدرد اين بيمار نيست دولت مى جاودان بادا كه در اين روزگار * غير از او كس غمگسار مردم هشيار نيست عمر ما كوتاه بود امّا به خوشنامى گذشت * جام خوشنامى در اين دور زمان سرشار نيست