بايد چو تاج شمع بسوزد زبان دل * تا يكتن از هزار شود شهريار عشق
ميرزاى كوچك است نماد شرف كه گفت * هرگز نميرد آنكه بميرد به دار عشق
حلّاج راز مىشود و خانزاد دوست * منصوروار هركه شود سنگسار عشق
در كوچهباغ خطّهء خون و شرف هنوز * سر مىكشد صداى تو از جويبار عشق
بر كام « پير » من كه خزانسوز گشته است * آبى رسان ز چشمهء ابر بهار عشق
اشتباه آينه ؟
بلندمرتبه گر سرفكنده راه كند * چگونه عمر گرانمايه را تباه كند ؟
شكوه شعله بنازم كه عمر فاصله را * به كوتهى به قياس زمان آه كند
چه عاشقانه به پابوس مرگ مىرفتند * كجاست قاصد ما تا خبر به شاه كند ؟
كدام سوى سخن صادقانه با ما گفت * كه تا گمان دلم شبه در گناه كند
تو گر به نام فلق رخنه كردهاى يك شب * هميشه نيست كه جادو اثر به ماه كند
عصاى توست تن خستهء تو را مىبُرد * جوانههاى مرا از چه تكيهگاه كند
من از بهار به گلزار شعله آمدهام * خليل ، رخ نمرود را سياه كند
مرا چگونه به دام دگر كشانيدهست * كه تا ز باور من بر سرم كلاه كند ؟
برادرانه گناهان خويش را گفتند * هنوز يوسف دل سر درون چاه كند ؟
حديث آخر ما نقل شيشه و سنگ است * به پشت شيشه مگر كودكى پناه كند
بيا كه ميمنه از هيبت كسان خاليست * حريف ما به عبث ياد دادخواه كند
زبان تشنه به ديار يار بايد رفت * همينكه بارش خون ريشه در گياه كند
نماز آخر خود را كسى كه مىخواند * نظر كجا به گرانجانى سپاه كند
نظر نما به زمانى كه پاكبازى ما * توان كوه گران را به قدر كاه كند
پيام ما نه همان حرف آخر « پير » است * كسى نگفته كه آيينه اشتباه كند
قفس
چون بلبل مستى كه اسير قفس است * همراه گل نگاه من خار و خس است
جان را به فداى آن كسى خواهم كرد * با هر نفسى كه مىكشم همنفس است