تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 855

مساهمون:

ص٨٥٥
بايد چو تاج شمع بسوزد زبان دل * تا يك‌تن از هزار شود شهريار عشق ميرزاى كوچك است نماد شرف كه گفت * هرگز نميرد آنكه بميرد به دار عشق حلّاج راز مىشود و خانزاد دوست * منصوروار هركه شود سنگسار عشق در كوچه‌باغ خطّهء خون و شرف هنوز * سر مىكشد صداى تو از جويبار عشق بر كام « پير » من كه خزان‌سوز گشته است * آبى رسان ز چشمهء ابر بهار عشق

اشتباه آينه ؟

بلندمرتبه گر سرفكنده راه كند * چگونه عمر گرانمايه را تباه كند ؟ شكوه شعله بنازم كه عمر فاصله را * به كوتهى به قياس زمان آه كند چه عاشقانه به پابوس مرگ مىرفتند * كجاست قاصد ما تا خبر به شاه كند ؟ كدام سوى سخن صادقانه با ما گفت * كه تا گمان دلم شبه در گناه كند تو گر به نام فلق رخنه كرده‌اى يك شب * هميشه نيست كه جادو اثر به ماه كند عصاى توست تن خستهء تو را مىبُرد * جوانه‌هاى مرا از چه تكيه‌گاه كند من از بهار به گلزار شعله آمده‌ام * خليل ، رخ نمرود را سياه كند مرا چگونه به دام دگر كشانيده‌ست * كه تا ز باور من بر سرم كلاه كند ؟ برادرانه گناهان خويش را گفتند * هنوز يوسف دل سر درون چاه كند ؟ حديث آخر ما نقل شيشه و سنگ است * به پشت شيشه مگر كودكى پناه كند بيا كه ميمنه از هيبت كسان خاليست * حريف ما به عبث ياد دادخواه كند زبان تشنه به ديار يار بايد رفت * همين‌كه بارش خون ريشه در گياه كند نماز آخر خود را كسى كه مىخواند * نظر كجا به گران‌جانى سپاه كند نظر نما به زمانى كه پاكبازى ما * توان كوه گران را به قدر كاه كند پيام ما نه همان حرف آخر « پير » است * كسى نگفته كه آيينه اشتباه كند

قفس

چون بلبل مستى كه اسير قفس است * همراه گل نگاه من خار و خس است جان را به فداى آن كسى خواهم كرد * با هر نفسى كه مىكشم هم‌نفس است
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 855 | سيد محمد باقر برقعى