برمىخيزد و روى كار مىنشيند . »
پير كارى به دو زبان فارسى و گيلكى شعر مىسرايد و شعرش در اندك زمان دهان به دهان مىگردد و بر زبانها جارى مىشود . عباس حاكى شاعر ارجمند و محقق ديگر گيلانى دربارهء اشعار محلى او مىگويد : « او در اشعار گيلكى نقاشى زبردست است كه تصوير روح و طبيعت گيلانى و گيلان را ترسيم مىكند ، آن هم با همهء ظرافتهاى خاص كه در اصطلاحات زبان گيلكى نهفته است . ابتكار پيركارى در شعر گيلكى وارد كردن تفكر عارفانه در شعر گيلان است . در اشعار فارسى نيز افكار عرفانى را با مضامين تازه هماهنگ ساخته و با طرزى بىسابقه وارد ميدان غزلگويى شده است . »
پيركارى داراى دو دختر و دو پسر است و دختر بزرگش به نام آتوسا پيركارى ، خود صاحب قريحهاى سرشار از شاعرى و عرفان است و هماينك مدارج دانشگاهى را طى مىكند . پيركارى بازنشستهء ژاندارمرى است و در خلوتخانه به زهد و عبادت و سير و سلوك نشسته است .
حادثه
بغض دلم تپش به جگر خانه مىزند * سر را به بام سينهء ديوانه مىزند
جام شرنگ حادثهها در سراب وهم * سنگ عطش به ساغر ميخانه مىزند
وقتى سخن به غايت حق ره نمىبرد * هذيان به خط دامن افسانه مىزند
سيراب از تغافل جور است و بىخرد * داغ خطا به عاقل فرزانه مىزند ؟ !
سودايى است ، سنگ خيال خزيده را * بر شيشهء نفوس حكيمانه مىزند
خامىسرى نگر ، به عبث تخت و پوست را * سوداگرانه بر دو سرش چانه مىزند
بىسيرتى كه صورت و زلف شلال را * با ناخن شكستهدلان شانه مىزند
خون مىخورد چو غنچه ستم خوپذير و پير * جامى به ياد نرگس مستانه مىزند ؟
آن دم كه آه خاطر سوتهدلان ز سوز * آتش به شمع باور پروانه مىزند ! ؟
اميد من چو بال تمنّاى عاشقان * شهپر به كوى جلوهء جانانه مىزند
آوخ كه اهرمن به كمند و كمين و كين * دام است و دم ز خصلت مردانه مىزند
از آشنا گسسته و پيوسته « پير » من * دست طلب به دامن بيگانه مىزند