نه پسر فكر پدر نه در غم خواهر ، برادر * آن به كينِ اين بود ، اين در كمين آن ستاره
گر جهانپيماست رخش همّت « پيدا » چه حاصل * در بيابان غم همنوع از جولان ستاده
هشيار و مست
هشيار و مست ، شيفتهء چشم مست توست * جانها به لب ز شوق لب مىپرست توست
منشين ترش دهان ، به شكرخنده باز كن * شيرينلبى تو ، سركهفروشى شكست توست
از جبر و اختيار مزن دم كه جبر نيست * گر اختيار عاشق بيدل به دست توست
تابنده است بندهء رويت چو آفتاب * آزاد آن بود كه دلش پاىبست توست
فال خير
نه همين طعنه به ماه از رخ زيبا زدهاى * كوس خوبى ز ثرى تا به ثريّا زدهاى
آمدى از در من با چه زبان شكر كنم * كه در خانهء اين بىسروپا ، پا زدهاى
گل من شانه به سنبل زدهاى ، مىدانم * به تمنّاى دل بلبل شيدا زدهاى
تو خود اى دل زدهاى خيمه به صحراى بلند * تا دم از دوستى آن قد و بالا زدهاى
خواستم دست به زلفش بكشم گفت به ناز * كه نهاى درخور اين كار چه بالا زدهاى
گر تو را نيست به سر فكر سيهروزى من * باز برهم زچهرو ، زلف شبآسا زدهاى
دوستان را به چه تقصير ز در مىرانى ؟ * چه شد آن لاف محبّت كه تو با ما زدهاى
دادهاى وعدهء يك بوسهء پنهان ، ز رقيب * فال خيرى به مراد دل « پيدا » زدهاى
رونق بازار
جذبهء عشق رخ نيكوى تو * خواه ناخواهم كشاند سوى تو
بر مشامم مىرسد بوى بهشت * از نسيم جانفزاى كوى تو
آن لياقت را ندارد آفتاب * تا شود آيينهدار روى تو
مرده بودم جان نو در من دميد * آفرين بر نكهت گيسوى تو
رونق بازار خوبان را شكست * چشم بد دور ، از رخ نيكوى تو