تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 848

مساهمون:

ص٨٤٨
نه پسر فكر پدر نه در غم خواهر ، برادر * آن به كينِ اين بود ، اين در كمين آن ستاره گر جهان‌پيماست رخش همّت « پيدا » چه حاصل * در بيابان غم همنوع از جولان ستاده

هشيار و مست

هشيار و مست ، شيفتهء چشم مست توست * جانها به لب ز شوق لب مىپرست توست منشين ترش دهان ، به شكرخنده باز كن * شيرين‌لبى تو ، سركه‌فروشى شكست توست از جبر و اختيار مزن دم كه جبر نيست * گر اختيار عاشق بيدل به دست توست تابنده است بندهء رويت چو آفتاب * آزاد آن بود كه دلش پاىبست توست

فال خير

نه همين طعنه به ماه از رخ زيبا زده‌اى * كوس خوبى ز ثرى تا به ثريّا زده‌اى آمدى از در من با چه زبان شكر كنم * كه در خانهء اين بىسروپا ، پا زده‌اى گل من شانه به سنبل زده‌اى ، مىدانم * به تمنّاى دل بلبل شيدا زده‌اى تو خود اى دل زده‌اى خيمه به صحراى بلند * تا دم از دوستى آن قد و بالا زده‌اى خواستم دست به زلفش بكشم گفت به ناز * كه نه‌اى درخور اين كار چه بالا زده‌اى گر تو را نيست به سر فكر سيه‌روزى من * باز برهم زچه‌رو ، زلف شب‌آسا زده‌اى دوستان را به چه تقصير ز در مىرانى ؟ * چه شد آن لاف محبّت كه تو با ما زده‌اى داده‌اى وعدهء يك بوسهء پنهان ، ز رقيب * فال خيرى به مراد دل « پيدا » زده‌اى

رونق بازار

جذبهء عشق رخ نيكوى تو * خواه ناخواهم كشاند سوى تو بر مشامم مىرسد بوى بهشت * از نسيم جانفزاى كوى تو آن لياقت را ندارد آفتاب * تا شود آيينه‌دار روى تو مرده بودم جان نو در من دميد * آفرين بر نكهت گيسوى تو رونق بازار خوبان را شكست * چشم بد دور ، از رخ نيكوى تو
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 848 | سيد محمد باقر برقعى