راز پنهانم زبانزد شد ميان خاص و عام * كرد رسوا عاقبت اين چشم خونپالا مرا
گاه در ميخانهام گاهى به مسجد ، گاه دير * مىكشد هردم به جايى اين دل شيدا مرا
غوطهور در بحر فكرم دارم از بخت اين اميد * گوهرى آيد به كف از دولت دريا مرا
نعمت دنيا به دنيا باد ارزانى كه كرد * سير از اين زندگانى زحمت دنيا مرا
زير چرخ زندگانى خُرد گرديدم چه سود * زان كه اين آقا بگويد وان دگر مولا مرا
زين دل ديوانه « پيدا » جان من آمد به لب * كاش بود از روز اول عقل پابرجا مرا
ياد عهد برنايى
پيش رويت ماه اگر لاف دلارايى زند * سوى بدنامى گرايد كوس رسوايى زند
جاى خود بنشين مه گردون كه حق با ماه ماست * گر به ملك خوبرويى لاف يكتايى زند
دعوى دانش مكن هرگز كه خجلتآور است * پيش دانا مرد نادان دم ز دانايى زند
ناشكيبم كان پرى از آبوتاب و زلف و روى * آتشم بر خرمن صبر و شكيبايى زند
حيفم آيد چشم كس آن روى زيبا بنگرد * رشكم آيد با تو كس لاف شناسايى زند
يار اگر ساقى شود « پيدا » در اين پيرانهسر * يكدو ساغر مى به ياد عهد برنايى زند
در ملك نكويى
سر زلفت بلاى كفر و دين است * رخت رشك نگارستان چين است
نه زلف است اينهمه پيچ است و حلقه * همه خم روى خم چين روى چين است
رخت را ديد چون زاهد به دل گفت * بهشتى را كه مىگويند اين است
نه تنها رخ ، همه جاى تو زيباست * ز سرتاپا ، وجودت نازنين است
تو چون بر اين زمين پا مىگذارى * بسى بالاتر از عرش برين است