تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 846

مساهمون:

ص٨٤٦
راز پنهانم زبانزد شد ميان خاص و عام * كرد رسوا عاقبت اين چشم خون‌پالا مرا گاه در ميخانه‌ام گاهى به مسجد ، گاه دير * مىكشد هردم به جايى اين دل شيدا مرا غوطه‌ور در بحر فكرم دارم از بخت اين اميد * گوهرى آيد به كف از دولت دريا مرا نعمت دنيا به دنيا باد ارزانى كه كرد * سير از اين زندگانى زحمت دنيا مرا زير چرخ زندگانى خُرد گرديدم چه سود * زان كه اين آقا بگويد وان دگر مولا مرا زين دل ديوانه « پيدا » جان من آمد به لب * كاش بود از روز اول عقل پابرجا مرا

ياد عهد برنايى

پيش رويت ماه اگر لاف دلارايى زند * سوى بدنامى گرايد كوس رسوايى زند جاى خود بنشين مه گردون كه حق با ماه ماست * گر به ملك خوبرويى لاف يكتايى زند دعوى دانش مكن هرگز كه خجلت‌آور است * پيش دانا مرد نادان دم ز دانايى زند ناشكيبم كان پرى از آب‌وتاب و زلف و روى * آتشم بر خرمن صبر و شكيبايى زند حيفم آيد چشم كس آن روى زيبا بنگرد * رشكم آيد با تو كس لاف شناسايى زند يار اگر ساقى شود « پيدا » در اين پيرانه‌سر * يك‌دو ساغر مى به ياد عهد برنايى زند

در ملك نكويى

سر زلفت بلاى كفر و دين است * رخت رشك نگارستان چين است نه زلف است اين‌همه پيچ است و حلقه * همه خم روى خم چين روى چين است رخت را ديد چون زاهد به دل گفت * بهشتى را كه مىگويند اين است نه تنها رخ ، همه جاى تو زيباست * ز سرتاپا ، وجودت نازنين است تو چون بر اين زمين پا مىگذارى * بسى بالاتر از عرش برين است