سعادت كو ، از اين بهتر كه داريم * مرا خاك درت نقش جبين است
چو با زلف تو بستم عقد الفت * دلم فارغ ز قيد كفر و دين است
چه سازم بار الها ، گر نسوزم * كه چون شمعم دلوجان آتشين است
بر آن شو تا بگيرى دامن دوست * گرت آيد به كف حبل المتين است
چه پنهان از تو ، « پيدا » را نگاريست * كه در ملك نكويى بىقرين است
عهدشكن
گرچه عهد خود شكستى من سر پيمان ستاده * در قمار عشق و مستى تا به پاى جان ستاده
من كجا و درك اين دولت ز بختم نيست باور * كاين منم در پيشگاه حضرت جانان ستاده
تا نباشد بار ، در آن بارگه بيگانگان را * آشنايان بر درش چون حاجب و دربان ستاده
لاله از تير غم عشق رخش در خون نشسته * سرو ، از موزونى بالاى او حيران ستاده
با خم ابرو چها در كار مشتاقان نمودى * كز تحيّر ماه نو انگشت بر دندان ستاده
اى طبيب جمله علّتها ، مران از خويش ما را * دردمندانيم و بر اين در پى درمان ستاده
پا بنه بيرون ز خلوت بين ، ز هر سو عاشقان را * نقد جان بگرفته بر كف تا كند قربان ستاده
بازماند خونم از جريان چو بينم يك نفر را * بر درِ دونان براى يكدو قرص نان ستاده
كارگردان جهان رحمى كه از خودخواهى ما * كارمند از پا فتاده كار از جريان ستاده
بنگرى چون بگذرى از هر طرف بيچارهاى را * در خم هر كوچه جمعى بىسروسامان ستاده