از هر زبان كه مىشنوم نامكرر است حافظ
با تو ، اى عشق . . .
اى عشق ، اى ترانهء رؤيايى * دنياى شادمانهء شيدايى
اى خوشتر از تمام حكايتها * در شور و در لطافت و زيبايى
اى گرمتر ، حضور تو ، از معشوق * در نزد من ، به خلوت و تنهايى
اى نازبخش هرچه دلانگيزى * اى بازتاب هرچه دلارايى
حرف ، آن فسانهاى كه تو مىگويى * راه آن مسافتى كه تو پيمايى
اى سوز هر ترانه ز ساز تو * اى راز دلفريب خوشآوايى
اى نكهت بهار به بستانها * در ذوق و روح و چشم تماشايى
اى از تو ما ، به تخت غرور و فخر * در عين شوربختى و رسوايى
اى سلطهات به سوختگان حاكم * در اوج بىقرارى و شيدايى
اى طرحى از تو ، جلوهء منصورى * اى نقشى از تو ، خون مسيحايى
اى هستى از بهانهء تو سرشار * وين جنبوجوش و معركهآرايى
در حيرتم به چشم نيايى گر * آن را كه هست دعوى بينايى
اى معنى طلوع و غروب از تو * بر اين بلند خيمهء مينايى
اى عطر روحبخش دلاويزت * بر شب گرفته زلف چليپايى
اى راز چشم دختركان شهر * اى نقشبند شوخى و شهلايى
اى خالق نياز دل عشّاق * شيرازهبند عصمت زيبايى
اى نقش جاودانهء خاطرها * در پيرى از فسانهء برنايى
اى سوز بىامان كه نمىبخشى * بر جان بىقرار ، شكيبايى
در تو مرا هميشه پناهى باد * اى عشق ، اى ترانهء رؤيايى
رفتى
خود را به من نمودى و رفتى * بر عشق من فزودى و رفتى
يك روز گرم جلوهگريها * دل از كفم ربودى و رفتى
بر بستر لطيف خيالم * نرم و سبك غنودى و رفتى
ديگر اميد در دل من نيست * اميد من تو بودى و رفتى