چو منصورى شود پيدا . . .
به هر محفل تو بنشينى نه يك هشيار برخيزد * به پاى لعل ميگونت خرد ناچار برخيزد
طواف كعبهء حسنت خطر در آستين دارد * كه هركس نيمهره افتد ز جا دشوار برخيزد
ز وصف نرگس مستت سخن آهسته مىگويم * كه مىترسم ز خواب آن فتنهء بيمار برخيزد
نه تنها پاى مجنون بود در زنجير گيسويت * در اين بازار آشفته جنون بسيار برخيزد
به ظاهر التفاتى نيست ، كاندر حلقهء مستان * گهى دستار مىافتد ، گهى زنّار برخيزد
نه هركس پنبهبازى كرد ، بر دارش زنند اى دل * چو منصورى شود پيدا ، ز هر سو دار برخيزد
نه بر ديوانه تكليف است ، اى عاقل چه مىگويى * ز پند بىاثر بگذر ، كز او پندار برخيزد
چو قصد توبه بنمايم ، قدح با خنده مىگويد * به مى آلوده كن حرفى كه از دستار برخيزد
گناه باغبان نبود كه سوسن دهزبان دارد * چو لب بندم ، ز هر انگشت من گفتار برخيزد
« پشيمان » با بيان عشق كس عاشق نمىگيرد * ميان خيل مشتاقان ، يكى عطّار برخيزد