عشق به عشق
به جلوهاى نه دلوجان گذاشتى و گذشتى * به عشوهاى غم هجران گذاشتى و گذشتى
پيالهاى به كفم دادى و به حالت مستى * به گردنم خط فرمان گذاشتى و گذشتى
گرم چو آينه كردى ، جمال خويش ببينى * چرا به منظر شيطان گذاشتى و گذشتى
نبود جاى من اينجا ، كه عندليب چمن را * برون ز باغ و گلستان گذاشتى و گذشتى
ز گفته بيم ندارم ، ولى به گوش دل من * « نگفتنىِ » فراوان گذاشتى و گذشتى
غرض ز « بار امانت » كه عشق بود و محبّت * ورا به گردن رندان گذاشتى و گذشتى
نشان خال لبت را ، براى اهل بصيرت * در آيه آيهء قران گذاشتى و گذشتى
قسم به عشق ندارم دگر تحمّل هجران * دلم در آتش سوزان گذاشتى و گذشتى
حباب بحر « وجودم » نه از « عدم » دوسه روزى * مرا به پنجهء توفان گذاشتى و گذشتى
مرا ميانهء « لا تَقْنَطُوا » و « تُبْلَى السَّرائِرُ » * اميدوار و هراسان گذاشتى و گذشتى
زمانى « بىمى و مطرب » گذشت عمر ، كه اكنون * مرا ز كرده « پشيمان » گذاشتى و گذشتى « 1 »
هفت شهر عشق
سالكان اوّل هواى نفس قربانى كنند * بعد جان را در « طلب » مرآت ربانى كنند
در نماز « عشق » با خون جگر سازند وضو * نى چو زاهد داغ دل را نقش پيشانى كنند
پايكوبان مىنشينند بر يراق « معرفت » * دار را يك پله از معراج روحانى كنند
واقف از كون و مكانند و ، ز « استغناى » طبع * در بر نامحرمان اظهار نادانى كنند
خيمه از كثرت به « وحدت » مىزنند از راه دل * چون بدانجا مىرسند ، احساس « حيرانى » كنند
هامش
( 1 ) -« لا تَقْنَطُوا »و« تُبْلَى السَّرائِرُ »، دو آيه از قرآن كريم است كه از نظر ادبى صنعت درج مىگويند و همچنين گرم چو آينه كردى - اشاره به حديث كنت كنزا . . . است .