تو در آغوش چشم من به جاى خواب جا كردى * من از ناپختگى دارم گله از داغ هجرانت
سرم چون شمع بىآتش ، دلم چون ساغر بىمى * بده زان آب آتشزا ، ز لعل و چشم فتانت
دلم دنبال حسن تو ، و من دنبال دل هر سو * گرفتم ردّ پايش تا ، به گيسوى پريشانت
ز وصف تير مژگانت ، زبانم سخت مىگيرد * همان بهتر مدد جويم ز انفاس شهيدانت
چه سازم ؟ عاشقم ، رندم ، ز هرجا رانده ، بدنامم * محبّت كن ، پذيرا شو ، غريبى گشت مهمانت
دل آيينه مىلرزد ، ز آهم در سحرگاهان * ز بسكه ديده و دل را نهادم پاى قرآنت
« پشيمان » عشق بىآتش ، نماز بىوضو ماند * مدد جو از لسان الغيب در تكميل عرفانت
عشق در مذهب ما
شوق بىتاب من امشب سر ديگر دارد * آتش خفته چو بيدار شود پر دارد
ذرّه در پنجرهء ديدهء من خورشيد است * عشق در مذهب ما معنى ديگر دارد
در سحرگه نفس سوختهام مثل سپند * زير لب زمزمه با خندهء مجمر دارد
حيرتم تا به خرابات مغان تشنه دويد * آنچه مىجست نمىديد كه دربر دارد
در ره خال لبت پاى خرد مانده به گِل * حرفهاى من ديوانه كه باور دارد
لب خشكيده ساغر ز سبو مىطلبد * دُرد جامى كه به دل لاله احمر دارد
طبع منصور من ار مُثله شود ، باكى نيست * منبر عشق بسى واعظ بىسر دارد
شكوه بر آينه بردم ز دورنگى زمان * ديدم آن هم به ميان رنگ سكندر دارد
ژالهء هرزه نظر را چه غم از باد خزان * عندليب است به دل داغ مكرّر دارد
به « پشيمان » چه حسد مىبرى اى خواجه كه او * هرچه دارد همه از ساقى كوثر دارد