تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 820

مساهمون:

ص٨٢٠
و اندر آن ساحت يكى بينند ، باقى ظلّ و فَىّ * قطره‌وش خود را در آن درياى جان « فانى » كنند مستى رندان در اينجا رخ نمايد ، اى حكيم * گه « انا الحق » گاه هم « ما اعظمُ شأنى » كنند معنى بىلفظ را مشكل توان ادراك كرد * حال رندان را نمىشايد كه برهانى كنند تا نيفتد در كف نابخردان درّ يتيم * اين گهر را در صدف بهتر كه زندانى كنند هفت شهر عشق را گشتى « پشيمان » با خيال * سعى كن راه عمل را بر تو ارزانى كنند ( 1 )

صفاى دل

تا عشق تو نشست به خلوت‌سراى دل * خلوت شد از سرا ، همه رنگ و رياى دل جامى كه بود مطمح آيينه‌خاطران * بىشك و ريب هست همين محتواى دل دانم دل‌شكسته بود جايگاه دوست * امّا ندانم ، اينكه كجا هست جاى دل كارم نبود « بار امانت » كشم به دوش * اين جامه‌ايست عشق بريده براى دل دوشينه گفت پير طريقم به گوش جان * دل را شناس ، تا بشناسى خداى دل در بحر بىكرانهء وحدت چو پا نهى * اول ببوس خاك ره ناخداى دل ساقى به جان ساقى كوثر مكن دريغ * ده ساغرى به پاكى عشق و صفاى دل مستانه تا ز حيطهء كثرت روم برون * آسوده بركشم نفسى در هواى دل اين كالبد كه كاسهء دريوزه بيش نيست * منصوروار تا شكنم پيش پاى دل كز اين‌همه حجاب « پشيمان » به پيش روست * نتوان عبور كرد ، مگر با دعاى دل
هامش
هفت شهر عشق : طلب - عشق - معرفت - استغنا - توحيد - حيرت - فقر و فنا انا الحق : از منصور حلاج سبحانى سبحانى ما اعظم شأنى : از بايزيد بسطامى