حرف دل
ديده ازبسكه به گوش دل من نجوا كرد * عاقبت پنجرهء راز درونم وا كرد
كسى از سوز و گداز دلم آگاه نبود * اشك بىحوصله اين مسأله را افشا كرد
يكنفس بود حيات من و شبنم ، آن هم * خندهء گل همه را خرج به يك ايما كرد
ردّ پاى نفس سوختهء حيرت من * مىتوان در سفر آينهها پيدا كرد
خرقهام در گرو باده اگر رفت ، چه غم * طرز گردنكشى شيشه مرا رسوا كرد
دوش در پاسخ ناپخته سؤالم ، رندى * سرش از جَيب تفكّر كَمكى بالا كرد
گفت اى تازه به ره آمده ، جامى دركش * كوى رندان بلاجو نتوان دعوا كرد
كفر ما روى مسلمانى تو كرده سفيد * آنچه را عشق به ما كرد ، به تو دنيا كرد
حرف دل را به زبان گفت « پشيمان » بارى * كسب فيض است كه از آيهء كرمّنا كرد
نازكخيال
خيال نازكم از بام خضرا برنمىخيزد * به صد افسون ز كوه قاف عنقا برنمىخيزد
به ناهموارى طبعم ، حوادث مىدهد صيقل * در آتش تا نغلتد تيغ برّا برنمىخيزد
به يك خميازهء توفان ، ديگرگون مىشود دريا * و ليكن مرغ توفانى ز دريا برنمىخيزد
در آب و آتشم هر شب چو شمع بزم خاموشان * ولى از غيرت آهم تمنّا برنمىخيزد
دلم در كوچههاى سرد و يخآلود مىسوزد * به فريادم برس ساقى ، ز مينا برنمىخيزد
ز رسوايى برد لذّت ، و گرنه شيخ صنعانى * هوسآلوده پاى دخت ترسا برنمىخيزد
ملامت گرچه مىداند ، ز رمز باده و مستى * كه او از درد بىدردى ز رؤيا برنمىخيزد
ز چشم آيينه خواندم « پشيمان » پند دلبندى * به صد مشّاطه هرگز پير برنا برنمىخيزد
چه پروايم ز رسوايى
به ميزان عمل خونم اگر گيرد گريبانت * جوابش را در آنجا هم محوّل كن به چشمانت
به هنگام « بلى » گفتن ، من اين زنّار را بستم * چه پروايم ز رسوايى ؟ كه پابندم به پيمانت