تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 817

مساهمون:

ص٨١٧

حرف دل

ديده ازبس‌كه به گوش دل من نجوا كرد * عاقبت پنجرهء راز درونم وا كرد كسى از سوز و گداز دلم آگاه نبود * اشك بىحوصله اين مسأله را افشا كرد يك‌نفس بود حيات من و شبنم ، آن هم * خندهء گل همه را خرج به يك ايما كرد ردّ پاى نفس سوختهء حيرت من * مىتوان در سفر آينه‌ها پيدا كرد خرقه‌ام در گرو باده اگر رفت ، چه غم * طرز گردنكشى شيشه مرا رسوا كرد دوش در پاسخ ناپخته سؤالم ، رندى * سرش از جَيب تفكّر كَمكى بالا كرد گفت اى تازه به ره آمده ، جامى دركش * كوى رندان بلاجو نتوان دعوا كرد كفر ما روى مسلمانى تو كرده سفيد * آنچه را عشق به ما كرد ، به تو دنيا كرد حرف دل را به زبان گفت « پشيمان » بارى * كسب فيض است كه از آيهء كرمّنا كرد

نازك‌خيال

خيال نازكم از بام خضرا برنمىخيزد * به صد افسون ز كوه قاف عنقا برنمىخيزد به ناهموارى طبعم ، حوادث مىدهد صيقل * در آتش تا نغلتد تيغ برّا برنمىخيزد به يك خميازهء توفان ، ديگرگون مىشود دريا * و ليكن مرغ توفانى ز دريا برنمىخيزد در آب و آتشم هر شب چو شمع بزم خاموشان * ولى از غيرت آهم تمنّا برنمىخيزد دلم در كوچه‌هاى سرد و يخ‌آلود مىسوزد * به فريادم برس ساقى ، ز مينا برنمىخيزد ز رسوايى برد لذّت ، و گرنه شيخ صنعانى * هوس‌آلوده پاى دخت ترسا برنمىخيزد ملامت گرچه مىداند ، ز رمز باده و مستى * كه او از درد بىدردى ز رؤيا برنمىخيزد ز چشم آيينه خواندم « پشيمان » پند دلبندى * به صد مشّاطه هرگز پير برنا برنمىخيزد

چه پروايم ز رسوايى

به ميزان عمل خونم اگر گيرد گريبانت * جوابش را در آنجا هم محوّل كن به چشمانت به هنگام « بلى » گفتن ، من اين زنّار را بستم * چه پروايم ز رسوايى ؟ كه پابندم به پيمانت