حسرت ديدار
بس سپند اشك من در مجمر پندار سوخت * صبح شادى با غروب خندهام يكبار سوخت
خلعت عريانىام ازبسكه بىاندازه بود * بخت من قبل از تولّد مُرد و ، هندووار سوخت
با خليل همّتم ، تا چرخ نمرودى كند * در تنوّر ذهن مردم هيزم بسيار سوخت
در تب آدمفروشى چشم بر اخوان چه سود ؟ * يوسف اين ره از خجالت بر سر بازار سوخت
نيست در بغض سكوتم خصلت ويرانگرى * ور نه آهم خرمن آيينه را صد بار سوخت
ساكنان غربتآباد قلم ، مانند شمع * سوختند ، امّا كدامين دل بر اين احرار سوخت
گر زبان چشم و ابروى مرا فهمد كسى * نيك داند ، جوهر مردى به پاى دار سوخت
مىتوان سوز خزان را ديد در جوش بهار * غنچه تا آمد بخندد دامن گلزار سوخت
تا به ژرفاى معانى عشق را كردم علم * سينهء سيناى من از جلوهء دلدار سوخت
از مكان تا لامكان يك لاى نفى است اى حكيم * خود تو آن لايى فنا شو غير « هو » ديّار سوخت
اين جواب آن غزل باشد كه « بيدل » گفته است * « شوخى نظّارهام در حسرت ديدار سوخت » « 1 »
بر زلال شعر ناب من « پشيمان » كجنظر * خيره گشت و خشكلب آخر چو بوتيمار سوخت
هامش
( 1 ) - اين مصراع از بيدل دهلوى است .