روشنىبخش محافل تالى شمعيم ليك * زير خاكستر نهانيم ، از شرار ما مپرس
تازه رو در محفل ياران به سير و گردشيم * مشرب پيمانه داريم ، از شعار ما مپرس
تشنهء جام محبّت ، غوطهور در بحر عشق * نشئهء ديدار ياريم ، از خمار ما مپرس
در ره ايمان و كفرش دين و دل را دادهايم * پاكباز روزگاريم ، از قمار ما مپرس
مدفن ما را كسى جز دل نمىداند كجاست * خاك پاى دوستانيم ، از مزار ما مپرس
اين جواب آن غزل قصّاب مىگويد « پژوم » * « غرقهء درياى عشقيم ، از كنار ما مپرس »
پير مغان
تا وصف بوى موى تو باد صبا نكرد * دل را اسير عشق تو دير آشنا نكرد
وز قامتت به باغ نيفراشت قد چو سرو * بلبل ز شوق دامن گل را قبا نكرد
ديشب شعار دلشدگان اين ترانه بود * دلدار رفت و حاجت رندان روا نكرد
از عمر خويش بهره نبرد آنكه بُد مدام * در فكر جمع مال و به كم اكتفا نكرد
در وادى ضلالت گمراه جان سپرد * آنكو به مقتداى زمان اقتدا نكرد
نزد خدا بزرگ و عزيز است آن كسى * كو دامن طهارت و تقوا رها نكرد
آزاد و شاد زيست هرآنكس در اين جهان * خود را رهين منّت شاه و گدا نكرد
بشنو چه خوش سرود « فرات » اين غزل « پژوم » * الحق كسى چنو حقّ مطلب ادا نكرد
« پير مغان به مرتبهء رهبرى رسيد * چون اهل قال و قيل نبود ادّعا نكرد »
عيادت از بيمار
تا خبر گيرم ، ز حال دوست بيمار خويش * دوش هنگام سحر بيرون شدم از خانهام
رهسپر ديدم ، جوانى نيمهكور از پا چلاق * طرز رفتارش بيان مىكرد من ديوانهام
گفتمش برگو كجا بودى تو را مقصد كجاست * گفت شب ميخانه بودم مىروم در خانهام
گفتمش ميخانه جاى مردم فرزانه نيست * در جوابم گفت دربان در ميخانهام
حاليا گر شغل من دربانى ميخانه است * دايما در ذكر يزدانم ز خود بيگانهام
گرچه باشد خدمت مىخوارگانم كسب و كار * پر بود از حقپرستى ساغر و پيمانهام
مىكنم از دسترنج خويش امرار معاش * تا رمق باشد به بازوها و پشت و شانهام