هيچ دانى كه نهفتهست اينجا ؟ * كيست اين خسته كه خفتهست اينجا ؟
يك جهان قصّهء جانسوز اينجاست * شاعرى شوم و سيهروز اينجاست
قدرى آهسته برو « پژمان » است * كه در اين گور سيه پنهان است
آه و اشكش همهشب بود نديم * شمع هستيش هواخواه نسيم
شربت مرگ چشيدهست بسى * رنج ، چون او نكشيدهست كسى
عمر او يكسره در سختى رفت * شب و روزش به سيهبختى رفت
بارها مرده و فرسوده شدهست * تا كه اين مرتبه آسوده شدهست
تازه چنديست كه خوابش بردهست * بگذاريد بخوابد ، مردهست
تو اى عمر !
در اين دشت لبتشنه آبى نيابى * در اين خارسان جاى خوابى نيابى
تو اى مست نعمت در آن ساغر مى * بجز خون دلها شرابى نيابى
جهان است گستردهخوانى كه بر او * بجز لخت دلها كبابى نيابى
به ظلمت مرو در پى آب حيوان * كه در چشم آن چشمه آبى نيابى
در آن بستر ناز ، ايمن چه خسبى * چو در ديدهء فتنه خوابى نيابى
در اين كوه بيهوده فرياد خوانى * كه جز نالهء خود جوابى نيابى
محبّت ز وحش و ز انسى نبينى * مروّت ز شيخ و ز شابى نيابى
تو اى عمر ! جولان كن آنسان كه خواهى * كه بر پشت زين بوترابى نيابى