تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 807

مساهمون:

ص٨٠٧
صد عقده ز كار دوست بگشايم * چون گرز به تارك عدو باشم تا ريشهء جهل خود براندازم * از دانش و فضل كام‌جو باشم در بحر علوم و دانش و فرهنگ * غوّاص صفت به جستجو باشم با گوهر معرفت به چنگ آرم * يا در يَم نيستى فروباشم در خدمت خلق و مادر ميهن * سرباز غيور و رزم‌جو باشم در نام اگر « پژوم » و ناچيزم * در كوشش و سعى نام‌جو باشم « بارى به زوال صادق سرمد * با بد ، بد و با نكو ، نكو باشم »

گوهر اشك

جز كشم ساغر و ناز دوسه دلدار دگر * نذر كردم سر پيرى نكنم كار دگر ور دهد دست كه بوسم لب لعلش در خواب * مىكنم عهد نبوسم لب دلدار دگر دل ز بس در طلبش چون خم مى ، مىجوشد * ترسم آهش بگذارد ز خود آثار دگر بس‌كه در ساحل درياى غمش تشنه‌لبيم * مى برآريم ز دل آه شرربار دگر قصد دارم دم آخر ز گنه توبه كنم * تا روم با لب خندان به‌سوى دار دگر دل چو رسواى جهان گشت چه باك ار كه زنند * كوس رسوايى او ، بر سر بازار دگر گوهر اشك مرا ، خازن عشقش نخريد * مىروم بلكه كنم فكر خريدار دگر ما كه در قلزم موّاج سخن غوطه‌وريم * كى به ما نشئه دهد ساغر سرشار دگر بسرود حافظ اگر اين غزل نغز « پژوم » * نيست عيب از كه تو تكرار كنى بار دگر « معرفت نيست در اين قوم خدا را سببى * تا برم گوهر خود را به خريدار دگر »

لوح مزار

يا رب ز لطف و مرحمت اين تازه رفته را * از خوان فضل خويش نصيبى كرم نما اى ديده‌ام دو قطره ز اشكت به خاك ريز * باشد كمى ز دل بزدايى غم مرا

در فكر خويش باش

اى دل به ملك هستى خود ، شاه خويش باش * بر جان مردمان ستمكار نيش باش بگذشت عمرمان به بد و نيك هرچه بود * اى روزگار سفله تو در فكر خويش باش