تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 802

مساهمون:

ص٨٠٢
گر نباشد اين خطا از چشم من * در جهان روى دلاويزى نبود ما كز اين دنيا برون خواهيم رفت * ليك دنياى شما چيزى نبود خواب بىتعبير ديدن تا به كى * حسرت بى جا كشيدن تا به كى

طبع سركش

خسته‌ام اين زندگانى مىكند * مرگ بر من سرگرانى مىكند حيرتم آيد كه موجودى ضعيف * چند آخر سخت‌جانى مىكند تا به كى اين مرگ خشك استادگى * در برِ باد خزانى مىكند نوجوانم من ولى اين چرخ پير * پيرم اندر نوجوانى مىكند همرهى آن مه پى ويرانىام * با قضاى آسمانى مىكند من به مرگ خويش خرسندم اگر * او به مرگم شادمانى مىكند طبع من با تلخكاميهاى من * اى عجب شيرين‌زبانى مىكند حيرتم « پژمان » كه طبع سركِشَت * شكوه چون از ناتوانى مىكند

حاصل حيات

آن دشمنى كه دوست نگردد دل من است * آن عقده‌اى كه حل نشود مشكل من است از دشمنان چگونه شكايت توان نمود * جايى كه پارهء تن من قاتل من است آمد بهار و غنچهء گل خنده زد به شاخ * آن غنچه‌اى كه خنده نبيند دل من است بىغم نبوده‌ام نفسى در تمام عمر * گويى كه غم سرشته در آب و گل من است قلبى به خون نشسته و روحى ز غم فكار * از خرمن حيات همين حاصل من است غرقم به بحر حيرت و راه نجات نيست * دستم اگر به مرگ رسد ساحل من است گفتم مرو بجز دل من در دل كسى * گفتا كه اين خرابه كجا منزل من است « پژمان » ز هول مرگ سخنها شنيده‌اى * بدتر ز مرگ زندگى هايل من است

قبر من

اى كه بر تربت من مىگذرى * بىنيازانه بدان مىنگرى