گر نباشد اين خطا از چشم من * در جهان روى دلاويزى نبود
ما كز اين دنيا برون خواهيم رفت * ليك دنياى شما چيزى نبود
خواب بىتعبير ديدن تا به كى * حسرت بى جا كشيدن تا به كى
طبع سركش
خستهام اين زندگانى مىكند * مرگ بر من سرگرانى مىكند
حيرتم آيد كه موجودى ضعيف * چند آخر سختجانى مىكند
تا به كى اين مرگ خشك استادگى * در برِ باد خزانى مىكند
نوجوانم من ولى اين چرخ پير * پيرم اندر نوجوانى مىكند
همرهى آن مه پى ويرانىام * با قضاى آسمانى مىكند
من به مرگ خويش خرسندم اگر * او به مرگم شادمانى مىكند
طبع من با تلخكاميهاى من * اى عجب شيرينزبانى مىكند
حيرتم « پژمان » كه طبع سركِشَت * شكوه چون از ناتوانى مىكند
حاصل حيات
آن دشمنى كه دوست نگردد دل من است * آن عقدهاى كه حل نشود مشكل من است
از دشمنان چگونه شكايت توان نمود * جايى كه پارهء تن من قاتل من است
آمد بهار و غنچهء گل خنده زد به شاخ * آن غنچهاى كه خنده نبيند دل من است
بىغم نبودهام نفسى در تمام عمر * گويى كه غم سرشته در آب و گل من است
قلبى به خون نشسته و روحى ز غم فكار * از خرمن حيات همين حاصل من است
غرقم به بحر حيرت و راه نجات نيست * دستم اگر به مرگ رسد ساحل من است
گفتم مرو بجز دل من در دل كسى * گفتا كه اين خرابه كجا منزل من است
« پژمان » ز هول مرگ سخنها شنيدهاى * بدتر ز مرگ زندگى هايل من است
قبر من
اى كه بر تربت من مىگذرى * بىنيازانه بدان مىنگرى