تا سحر چون شمع مىسوزم مگر روشن كنم * كلبهء تاريك باب و مادر فرزانهام
روز و شب اندر تلاشم تا فراهم آورم * راحتى از بهر طفل و همسر جانانهام
كى شوم بيكار و كى گردم طفيل اين و آن * كى شود خم نزد دونان قامت مردانهام
از لهيب نطق آتشبارش آنسان سوختم * كاشكارا ديدم او شمع است و من پروانهام
يا « پژوما » همچو سوسن لب فروبند از سخن * يا بسوزان دفتر ادراك و گو ديوانهام
رمز سخنپرورى
هر ديدنى ضرور نه از بهر ديدن است * هر گفتهاى نه قابل فحص و شنيدن است
فيض نهال ميوه سرانجام ميوه است * نخل ار ثمر نداد ، علاجش بريدن است
كسب كمال كن كه به دانش سمر شوى * دانش چراغ راه به مقصد رسيدن است
در راه علم منّت استاد جايز است * آزادگى اگرچه ز منّت رميدن است
از دستمزد ، بهره برد ، آنكه كار كرد * تعبير خواب ، لازمهاش خواب ديدن است
بيهوده گر تلف شودت عمر در شباب * در شيب بهره دست ندامت گزيدن است
خواهى تو را شود سخن ار نغز و دلپذير * يا مقصدت كلام نكو آفريدن است
آموزمت ز گفتهء پير سخن ، كليم * اين نكته را كه رمز سخن پروريدن است
« افتاد پيش در سخن آنكس كه ايستاد * عيب كميت خامه در اين ره دويدن است »
باور مكن كه دست ارادت دهد « پژوم » * بر مردمى كه خصلتشان عيب ديدن است
خواستهاى دل « 1 »
« مىخواست دلم كه راستگو باشم * داراى خصايل نكو باشم »
مىخواست دلم شباب برگردد * با كوشش و كار روبهرو باشم
آرام دمى ز كار ننشينم * دايم جارى چو آب جو باشم
خوشنود به مزد كار خود گردم * از آز و طمع كنارهجو باشم
خودخواهى را ز سر برون سازم * با خلق جهان گشادهرو باشم
با ديو مهيب يأس بستيزم * داراى هزار آرزو باشم
هامش
( 1 ) - در اين غزل كه شاعر به استقبال « صادق سرمد » رفته ، بيت اول و آخر از اوست .