تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 800

مساهمون:

ص٨٠٠

ناله و زارى

يك‌نفس در ناله و يك‌لحظه در زارى گذشت * بهترين ايّام عمر من به غمخوارى گذشت تا چراغ عمرم از باد امل خامُش نشد * شمع‌سان شبهاى تار من به بيدارى گذشت تا نهال هستىام از خاك گيتى سركشيد * همچو نرگس عمر كوتاهم به بيمارى گذشت خار جور دوستان آزرد جان من ولى * چون گل ، ايّام حياتم در كم‌آزارى گذشت آسمان او را ز عزّت بر فلك خواهد رساند * هركه دورانش چو شاهين در ستمكارى گذشت دوش آن بىرحم سنگين‌دل به خاك راه خويش * ديد با زارى مرا ليكن به بيزارى گذشت

قصّهء محبّت

ديوانهء محبّت جانانه‌ام هنوز * دست از دلم بدار كه ديوانه‌ام هنوز اى دوست قصّه‌اى ز محبّت بگو كه من * طفلم به طبع و طالب افسانه‌ام هنوز زين خانه رم مكن كه ز آهووَشان شهر * كس جز تو ره نجسته به كاشانه‌ام هنوز

افسانهء عشق

در كنج دلم عشق كسى خانه ندارد * كس جاى در اين كلبهء ويرانه ندارد دل را به كف هركه نهم بازپس آرد * كس تاب نگهدارى ديوانه ندارد در بزم جهان جز دل حسرت‌كش ما نيست * آن شمع كه مىسوزد و پروانه ندارد گفتم من از چه تو در دام نيفتى * گفتا « چه كنم دام شما دانه ندارد » اى آه مكش زحمت بيهوده كه تأثير * راهى به حريم دل جانانه ندارد در انجمن عقل‌فروشان ننهم پاى * ديوانه سر صحبت فرزانه ندارد تا چند كنى قصّه ز اسكندر و دارا * ده‌روزهء عمر اين‌همه افسانه ندارد