ناله و زارى
يكنفس در ناله و يكلحظه در زارى گذشت * بهترين ايّام عمر من به غمخوارى گذشت
تا چراغ عمرم از باد امل خامُش نشد * شمعسان شبهاى تار من به بيدارى گذشت
تا نهال هستىام از خاك گيتى سركشيد * همچو نرگس عمر كوتاهم به بيمارى گذشت
خار جور دوستان آزرد جان من ولى * چون گل ، ايّام حياتم در كمآزارى گذشت
آسمان او را ز عزّت بر فلك خواهد رساند * هركه دورانش چو شاهين در ستمكارى گذشت
دوش آن بىرحم سنگيندل به خاك راه خويش * ديد با زارى مرا ليكن به بيزارى گذشت
قصّهء محبّت
ديوانهء محبّت جانانهام هنوز * دست از دلم بدار كه ديوانهام هنوز
اى دوست قصّهاى ز محبّت بگو كه من * طفلم به طبع و طالب افسانهام هنوز
زين خانه رم مكن كه ز آهووَشان شهر * كس جز تو ره نجسته به كاشانهام هنوز
افسانهء عشق
در كنج دلم عشق كسى خانه ندارد * كس جاى در اين كلبهء ويرانه ندارد
دل را به كف هركه نهم بازپس آرد * كس تاب نگهدارى ديوانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرتكش ما نيست * آن شمع كه مىسوزد و پروانه ندارد
گفتم من از چه تو در دام نيفتى * گفتا « چه كنم دام شما دانه ندارد »
اى آه مكش زحمت بيهوده كه تأثير * راهى به حريم دل جانانه ندارد
در انجمن عقلفروشان ننهم پاى * ديوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند كنى قصّه ز اسكندر و دارا * دهروزهء عمر اينهمه افسانه ندارد