حسرت
با دلى آسوده اندر كودكى * جاى در دامان مادر داشتم
وز نهال قامت فرخ پدر * سايهء فرخنده بر سر داشتم
منطقى خاطرفريب بذلهگوى * شيوهاى طنّاز و دلبر داشتم
كار من جز خنده و شادى نبود * كى خبر از ديدهء تر داشتم
نه گرفتارى نه كارى داشتم * وه چه فرّخ روزگارى داشتم
عهد خردى رفت و دست روزگار * پنجه زد بر چهرهء زيباى من
خنده دورى كرد و شادى رخت بست * آن يك از لب اين يك از سيماى من
پنجهء خونين گردون برگرفت * پرده از چشمان نابيناى من
كودكى بىقدر و طفلى بينوا * شد عيان در چشم حسرتزاى من
كمبها ديدم عيار خويش را * تيره كردم روزگار خويش را
خويشتن را تا بزرگ آرم به چشم * با بزرگان آشنا مىخواستم
تا شوم با قدر و گردم ارجمند * ريش و تسبيح و عبا مىخواستم
تا كه بر جاى پدر گيرم قرار * مرگ او را از خدا مىخواستم
اندكاندك از پس دهسالگى * آسمان داد آنچه را مىخواستم
بىپدر گشتم ، ولى با قدر نه * يافتم جايى ، ولى بر صدر نه
اين زمان بر كودكان دارم حسد * كز تكاليف جهان آسودهاند
در زمين با آسمانى روح خويش * از زمين و آسمان آسودهاند
از جفاى مردم نامهربان * نزد مام مهربان آسودهاند
بلبلآسا نغمهپردازى كنند * كز خيال آشيان آسودهاند
يك جهان شادى پديد از رويشان * خرّمىبخش جهانى خُويشان
گر نبودى رشحهء ابر اميد * زندگى جز آتش تيزى نبود
آنچه را نام سعادت دادهاند * جز نواى حسرتآميزى نبود