نه همين سروصفت سر به فلك بايد داشت * زير پا نيز عزيزا نگهى بايد كرد
بشر امروز به آنى كند از پرتو علم * طى راهى كه به سالى و مهى بايد كرد
تا مگر جلوهگه عفو و عطايش گرديم * گاهوبيگاه ازاينپس گنهى بايد كرد
اين گدايان گره از مشكل ما نگشايند * روى اميد به درگاه شهى بايد كرد
كافتاب فلك از چرخ چهارم ديگر * بر درش سجده به هر صبحگهى بايد كرد
حاصل تجربهء عمر من اين است « آزاد » * سوى آن يار دلارام رهى بايد كرد
استقبال از غزل حافظ
« حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت * آرى به اتفاق جهان مىتوان گرفت »
* *
دلدار من كه شهرت حسنش جهان گرفت * عشقش توان و تاب ز پير و جوان گرفت
مىخواست ملك دلبرى آيد مسلّمش * اقليم حسن را ز كران تا كران گرفت
سرگشتهام چو نقطه از آن دم كه عشق دوست * از هر طرف چو دايرهام در ميان گرفت
تا پرده برفكند از آن روى دلفريب * از تن ببرد تابم و از جان توان گرفت
اين ابر تيره نيست كه پوشيده روى ماه * دود دل من است كه در آسمان گرفت
از غم برست و زندگى جاودانه يافت * هركس كه جامى از كف آن دلستان گرفت
سرسبز و سرخروى شود همچو شاخ گل * هركس ز دست تو مى چون ارغوان گرفت
كى چرخ بر خلاف مراد كسى رود * كز روى صدق بر سر كويت مكان گرفت
از دام خودپرستى و آفات نفس رست * « آزاد » رهروى كه پى راستان گرفت
كيش محبت
فتنهها دارم به جان از نرگس فتّان او * زخمها دارم به دل از ناوك مژگان او
گريهها دارم ز غم ، و اندر جگر صد لختلخت * خون دل از حسرت لعل لب خندان او
خيرهام بر آفتاب روى او حرباصفت * همچو نقشى ماندهام سر تا به پا حيران او