تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 96

مساهمون:

ص٩٦
نه همين سروصفت سر به فلك بايد داشت * زير پا نيز عزيزا نگهى بايد كرد بشر امروز به آنى كند از پرتو علم * طى راهى كه به سالى و مهى بايد كرد تا مگر جلوه‌گه عفو و عطايش گرديم * گاه‌وبيگاه ازاين‌پس گنهى بايد كرد اين گدايان گره از مشكل ما نگشايند * روى اميد به درگاه شهى بايد كرد كافتاب فلك از چرخ چهارم ديگر * بر درش سجده به هر صبحگهى بايد كرد حاصل تجربهء عمر من اين است « آزاد » * سوى آن يار دلارام رهى بايد كرد

استقبال از غزل حافظ

« حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت * آرى به اتفاق جهان مىتوان گرفت »
* *
دلدار من كه شهرت حسنش جهان گرفت * عشقش توان و تاب ز پير و جوان گرفت مىخواست ملك دلبرى آيد مسلّمش * اقليم حسن را ز كران تا كران گرفت سرگشته‌ام چو نقطه از آن دم كه عشق دوست * از هر طرف چو دايره‌ام در ميان گرفت تا پرده برفكند از آن روى دل‌فريب * از تن ببرد تابم و از جان توان گرفت اين ابر تيره نيست كه پوشيده روى ماه * دود دل من است كه در آسمان گرفت از غم برست و زندگى جاودانه يافت * هركس كه جامى از كف آن دل‌ستان گرفت سرسبز و سرخ‌روى شود همچو شاخ گل * هركس ز دست تو مى چون ارغوان گرفت كى چرخ بر خلاف مراد كسى رود * كز روى صدق بر سر كويت مكان گرفت از دام خودپرستى و آفات نفس رست * « آزاد » رهروى كه پى راستان گرفت

كيش محبت

فتنه‌ها دارم به جان از نرگس فتّان او * زخمها دارم به دل از ناوك مژگان او گريه‌ها دارم ز غم ، و اندر جگر صد لخت‌لخت * خون دل از حسرت لعل لب خندان او خيره‌ام بر آفتاب روى او حرباصفت * همچو نقشى مانده‌ام سر تا به پا حيران او