تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 98

مساهمون:

ص٩٨
مقصود ما ستايش روى تو بوده است * نثرى اگر نوشته و نظمى سروده‌ايم تا سر به خاك پاى عزيزت نهاده‌ايم * اختر ز تارك كى و دارا ربوده‌ايم شرمنده‌مان مخواه و مران از درت كه ما * خود را ز بندگان شما وا نموده‌ايم « آزاد » مرگ و زندگى ما به دست اوست * اين را هزار مرتبه ما آزموده‌ايم

خام و پخته

خام تا پخته شود زير و زبرها دارد * سنگ تا لعل شود خون جگرها دارد خوف غرق و خطر كام نهنگت ترساند * ور نه دريا به درون دُرّ و گهرها دارد همه گويند كه او رفت و نظر از تو گرفت * كس نداند كه در اين كار نظرها دارد من بر آنم كه نظير تو نخواهد آورد * فلك حسن كه خورشيد و قمرها دارد اين نه عقل است كه از آن نتوان خورد برى * نخل عشق است و به هر شاخ ثمرها دارد آيد و سر نشناسد ز قدم باد صبا * گويى از جانب معشوق خبرها دارد ناله‌ها كردم و در آن دل سنگين نگرفت * كى كجا نالهء جانسوز اثرها دارد به سفر پخته شود مرد هنرمند « آزاد » * تا هلالى بشود بدر ، هنرها دارد

چهار چيز

نگار تازه‌جوانى و بادهء كهنى * فراغ خاطرى از خويش و گوشه چمنى گر اين چهار فراهم شود مرا روزى * دگر به ياد ندارم ز تازه و كهنى در اين جهان پرآشوب خرّما آن دل * كه داشت در شكن زلف دلبرى وطنى ز قيل و قال ملوليم اى خوش آن مجلس * كه كس به ياد نيارد حديث ما و منى چو نقش آينه سر تا به پاى خاموشم * كه بشنوم ز لب روح‌پرورش سخنى

خاطر آزاد

مدّعى گم كند از بىخبرى دستارش * گر بت عشوه‌گرم عشوه كند در كارش مفتى شهر چنان مست غرور است و ريا * كه هياهوى قيامت نكند بيدارش آنچه پنهان ز من سوخته‌دل كرد سفر * يا رب آسوده ز حال دل من مگذارش طى سرمنزل عشق اين همه دشوار نمود * ناشكيبايى ما كرد چنان دشوارش