مقصود ما ستايش روى تو بوده است * نثرى اگر نوشته و نظمى سرودهايم
تا سر به خاك پاى عزيزت نهادهايم * اختر ز تارك كى و دارا ربودهايم
شرمندهمان مخواه و مران از درت كه ما * خود را ز بندگان شما وا نمودهايم
« آزاد » مرگ و زندگى ما به دست اوست * اين را هزار مرتبه ما آزمودهايم
خام و پخته
خام تا پخته شود زير و زبرها دارد * سنگ تا لعل شود خون جگرها دارد
خوف غرق و خطر كام نهنگت ترساند * ور نه دريا به درون دُرّ و گهرها دارد
همه گويند كه او رفت و نظر از تو گرفت * كس نداند كه در اين كار نظرها دارد
من بر آنم كه نظير تو نخواهد آورد * فلك حسن كه خورشيد و قمرها دارد
اين نه عقل است كه از آن نتوان خورد برى * نخل عشق است و به هر شاخ ثمرها دارد
آيد و سر نشناسد ز قدم باد صبا * گويى از جانب معشوق خبرها دارد
نالهها كردم و در آن دل سنگين نگرفت * كى كجا نالهء جانسوز اثرها دارد
به سفر پخته شود مرد هنرمند « آزاد » * تا هلالى بشود بدر ، هنرها دارد
چهار چيز
نگار تازهجوانى و بادهء كهنى * فراغ خاطرى از خويش و گوشه چمنى
گر اين چهار فراهم شود مرا روزى * دگر به ياد ندارم ز تازه و كهنى
در اين جهان پرآشوب خرّما آن دل * كه داشت در شكن زلف دلبرى وطنى
ز قيل و قال ملوليم اى خوش آن مجلس * كه كس به ياد نيارد حديث ما و منى
چو نقش آينه سر تا به پاى خاموشم * كه بشنوم ز لب روحپرورش سخنى
خاطر آزاد
مدّعى گم كند از بىخبرى دستارش * گر بت عشوهگرم عشوه كند در كارش
مفتى شهر چنان مست غرور است و ريا * كه هياهوى قيامت نكند بيدارش
آنچه پنهان ز من سوختهدل كرد سفر * يا رب آسوده ز حال دل من مگذارش
طى سرمنزل عشق اين همه دشوار نمود * ناشكيبايى ما كرد چنان دشوارش