دولت وصل
كسان كه نسبت رويت به مهر و ماه كنند * قسم به موى تو دانسته اشتباه كنند
نه بخت تيره تواند نه طالع وارون * كه همچو موى تو روز مرا سياه كنند
من و هواى تو و ديگران به خود مشغول * گهى گناه و گهى توبه از گناه كنند
ز سوز هجر و شررهاى عشق بىخبرند * كه منع عاشق بيدل ز اشك و آه كنند
نه من به دولت وصل تو آرزومندم * كه آرزوى وصالت گدا و شاه كنند
سپاه ناز به يك حمله مُلك دل بگرفت * كسى نديده چنين فتح كان سپاه كنند
كسى هدف نكند راستتر نشانى را * از آن نشانه كه خوبان كج كلاه كنند
بيا به ميكده « آزاد » باده نوش و بهل * فسانهها كه ز اوضاع خانقاه كنند
رهزن عقل
به جلوه غيرت مهطلعتان زهره جبينى * به غمزه رهزن عقلى به عشوه آفت دينى
كمند پاى دل بينواى خانه به دوشى * بلاى دين و دل پارساى گوشهنشينى
ز ناز خود نكنى كم ندانم از چه چنانى * نياز كس نپذيرى ندانم از چه چنينى
جهان به دوزخ هجرت گداخت رحمتى آخر * كه با جمال دلارا بهشت روى زمينى
نگارخانهء چين با رخ تو هيچ نيرزد * كه در مقابل رشك نگارخانهء چينى
از آب و خاك نهاى يا اگر از آبى و خاكى * ز خاك خلدى و با آب سلسبيل عجينى
روان دهى تن افسرده را مگر تو مسيحى * جوان كنى دل پيران مگر بهشت برينى
به هر لباس درآيى شناسمت كه همانى * به هر كمال بيايى بگويمت كه همينى
كجا رسد به تو « آزاد » جور گردش گردون * كه با عنايت مخصوص يار خويش قرينى
تجربهء عمر
سوى آن يار دلارام رهى بايد كرد * طلب عيشى و آرامگهى بايد كرد
روز روشن كه توان چارهء سختيها كرد * فكر بدبختى شام سيهى بايد كرد
از همانجا كه مقيمى ، چه كليسا ، چه حرم * بهسوى صاحب آن خانه رهى بايد كرد
تا مصون ماندت از سهم حوادث سر و جان * به تن از جوشن تقوى زرهى بايد كرد
فلكم نكتهاى آموخته ، كاندر هر ماه * عمر را تازه به ديدار مهى بايد كرد