زهى ملك بهشتآسا كه از خلد * « عبيرآميز مىآيد شمالش »
گر ايدون هر كمالى را زواليست * « خداوندا نگهدار از زوالش »
رؤياها
دل در بن كوچهء فراموشى * خلوتگه شاعرانهاى دارد
وز زير و بم نواى خاموشى * موسيقى جاودانهاى دارد
* *
ز آشوب جهان كرانهاى دارد * در عرصهء بيكران رؤياها
زانسوى تن آشيانهاى دارد * در خطّهء بىنشان رؤياها
* *
در ظلمت جاودان رؤياها * مىپويد و راه مىنيابد باز
سرگشته در آسمان رؤياها * با بال فسانه مىكند پرواز
* *
پر بسته لب از نشيند و از آواز * در پردهء جان ترانهاى دارد
وز جاذبهء خيال افسونساز * هر لحظه ز نو فسانهاى دارد