تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 662

مساهمون:

ص٦٦٢
تو نوگل و من بلبلم و طوق وفايت * آويخته در گردن چون فاخته دارم گر در سر عشق تو دهم هيچ نباشد * اين سر كه ز پا پيش تو نشناخته دارم سوداى وصال تو به دل پختم و افسوس * زان سود همين سينهء بگداخته دارم دين و دل‌وجان و سر و سرمايهء هستى * اين‌ها همه اندر ره تو باخته دارم باشد رمقى « بينش » و آن هم بدهم زود * در عشق اگر دام نپرداخته دارم

به راه عشق

به راه عشق صدها دام اندر پيش و پس دارم * ولى خوش مىروم گويى گرفتارى هوس دارم الا اى پيشرو ، رحمى ، كه واپس‌ماندهء را هم * نه پاى پيشرفتى و نه راه بازپس دارم اگر خار ملامت رنجه‌ام سازد چه غم باشد * چو عيش وصل گل خواهم چه باك از خار و خس دارم مرا پير مغان از مرحمت بنواخت با جامى * چو ديد از ديده بر دامان روان رود ارس دارم چنانم ذوق مستى مىكشاند سوى ميخانه * كه نه از محتسب بيم و نه پرواى عسس دارم روان شد محمل دلدار من اندر پىاش پويان * ندارم يك هنر جز اينكه فرياد جرس دارم نگردد گردش گردون به كام و آرزوى من * اگر جز ديدن رويش به گيتى ملتمس دارم مكن از عشقبازى منعم اى شوخ هنرپيشه * كه گر عيب اين هنر باشد همين يك عيب و بس دارم مرا باشد درستى پيشه و فضل است سرمايه * نه از ناكس به دل بيم و نه اميدى به كس دارم من از شيرين‌زبانيهاى خود « بينش » در آزارم * چو شيرينم ، شگفتى نيست گر رنج از مگس دارم