تو نوگل و من بلبلم و طوق وفايت * آويخته در گردن چون فاخته دارم
گر در سر عشق تو دهم هيچ نباشد * اين سر كه ز پا پيش تو نشناخته دارم
سوداى وصال تو به دل پختم و افسوس * زان سود همين سينهء بگداخته دارم
دين و دلوجان و سر و سرمايهء هستى * اينها همه اندر ره تو باخته دارم
باشد رمقى « بينش » و آن هم بدهم زود * در عشق اگر دام نپرداخته دارم
به راه عشق
به راه عشق صدها دام اندر پيش و پس دارم * ولى خوش مىروم گويى گرفتارى هوس دارم
الا اى پيشرو ، رحمى ، كه واپسماندهء را هم * نه پاى پيشرفتى و نه راه بازپس دارم
اگر خار ملامت رنجهام سازد چه غم باشد * چو عيش وصل گل خواهم چه باك از خار و خس دارم
مرا پير مغان از مرحمت بنواخت با جامى * چو ديد از ديده بر دامان روان رود ارس دارم
چنانم ذوق مستى مىكشاند سوى ميخانه * كه نه از محتسب بيم و نه پرواى عسس دارم
روان شد محمل دلدار من اندر پىاش پويان * ندارم يك هنر جز اينكه فرياد جرس دارم
نگردد گردش گردون به كام و آرزوى من * اگر جز ديدن رويش به گيتى ملتمس دارم
مكن از عشقبازى منعم اى شوخ هنرپيشه * كه گر عيب اين هنر باشد همين يك عيب و بس دارم
مرا باشد درستى پيشه و فضل است سرمايه * نه از ناكس به دل بيم و نه اميدى به كس دارم
من از شيرينزبانيهاى خود « بينش » در آزارم * چو شيرينم ، شگفتى نيست گر رنج از مگس دارم