تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 660

مساهمون:

ص٦٦٠

كور و بينا

گذشتى يكى كور از كوچه دوش * چراغى به دست و سبويى به دوش ز تسخر به طعنه در آن تيره‌شب * به گفتن يكى عابر بىادب تو را چون شب و روز يكسان بود * چه حاجت به شمع فروزان بود ؟ بخنديد كور و به پاسخ بگفت * كه نتوان ز تو اين حقيقت نهفت چراغم بود بهر تو بىخرد * مرا نيست انديشهء حال خود از افتادنم هيچ پرواى نيست * برون ز اختيارم سر و پاى نيست گرفتم سر راه تو كوردل * مبادا در اين كوى پرلاى و گل در اين تيره‌شب خويش بر من زنى * به ناگه سبوى مرا بشكنى نه هركس كه شد بهره‌ور از بصر * ز بىديدگان است هشيارتر بسا كس كه از ديده محروم بود * نه چيزيش مجهول و مكتوم بود

رحمت بىپايان

تا درگه تو چه راهها آمده‌ام * با ناله و اشك و آهها آمده‌ام با آگهى از رحمت بىپايانت * بىواهمه از گناهها آمده‌ام
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 660 | سيد محمد باقر برقعى