كور و بينا
گذشتى يكى كور از كوچه دوش * چراغى به دست و سبويى به دوش
ز تسخر به طعنه در آن تيرهشب * به گفتن يكى عابر بىادب
تو را چون شب و روز يكسان بود * چه حاجت به شمع فروزان بود ؟
بخنديد كور و به پاسخ بگفت * كه نتوان ز تو اين حقيقت نهفت
چراغم بود بهر تو بىخرد * مرا نيست انديشهء حال خود
از افتادنم هيچ پرواى نيست * برون ز اختيارم سر و پاى نيست
گرفتم سر راه تو كوردل * مبادا در اين كوى پرلاى و گل
در اين تيرهشب خويش بر من زنى * به ناگه سبوى مرا بشكنى
نه هركس كه شد بهرهور از بصر * ز بىديدگان است هشيارتر
بسا كس كه از ديده محروم بود * نه چيزيش مجهول و مكتوم بود
رحمت بىپايان
تا درگه تو چه راهها آمدهام * با ناله و اشك و آهها آمدهام
با آگهى از رحمت بىپايانت * بىواهمه از گناهها آمدهام