صبح آرامش دميد و فتنه خفت * تا كه چشم مست او در خواب شد
بىوفايى شيوهء خوبان نبود * از چه اين بدعت به عالم باب شد
گوهر عشق و وفا ناياب نيست * مشترى « بينا » بسى كمياب نيست
رحمان و رحيم
شنيدستم لرى را روزگارى * مصادف شد دو رهزن در بيابان
يكى كندش ز تن با زور جامه * به سنگى آن دگر بشكست دندان
به گوش خود شنيد آن مرد مسكين * كه رحمان بود نام آن رحيم اين
چو فردا بازآمد او به شهرش * از آزار دو رهزن كرد افغان
يكى گفتا خداى ما رحيم است * دگر گفتش خداوند است رحمان
اساس كار خود بر صبر بگذار * سپاس خالق يكتا بجا آر
ز تعريف رحيم و مدح رحمان * لر آزرده جوشيد و برآشفت
دهن بگشود و دندانها نشان داد * به پاسخ با نصيحتگو چنين گفت
مرا رحمان ز تن جامه درآورد * رحيمم اين بلاها بر سر آورد
رحمت حق
من نامهء خويش را سيه خواهم كرد * اين عمر دوروزه را تبه خواهم كرد
چون رحمت حق را نبود پايانى * چندان كه دهد دست گنه خواهم كرد
اى دل
شبها همه در راز و نيازى اى دل * چون شمع تو در سوز و گدازى اى دل
افسوس كه دل بريدن از تو نتوان * چون جاى خداى كارسازى اى دل