پاى همّت
آمد خزان پيرى و فصل شباب رفت * دوران عمر زودگذر با شتاب رفت
نيكى به خلق كن كه پس از توبه هركجا * گويند بافسوس كه حيف آن جناب رفت
يكذرّه نبودت ز بهايم تفاوتى * عمرت اگر هرآينه در خورد و خواب رفت
شد رستگار هر دوجهان آنكه روز و شب * با پاى همّت از پى كار ثواب رفت
بر ناتوانى من افتاده رحمتى * اى دستگير من كه ز تن صبر و تاب رفت
هركس به غير درگه تو حاجتى برد * در آرزوى آب بهسوى سراب رفت
« بينا » به آستان تو آمد اميدوار * از دولت عنايت تو كامياب رفت
گذر عمر
فراغت است تو را تا كه از گرفتارى * كجا خبر ز گرفتارى كسان دارى
مگر به خواب ببينم وصال روى تو را * نصيب كى شود اين موهبت به بيدارى
به ناله مىگذرد عمر من به روز و شبان * ولى چه سود به گوشت نمىرسد زارى
ز چشم زخم كسان دور چشم بيمارت * چه غم كشيده اگر كار من به بيمارى
چو فرصتيست تو را وقت را غنيمت دان * كه از وفا دل دلخستهاى به دست آرى
به حسن خلق دلى را چو شاد بتوان كرد * به هوش باش كسى را ز خود ميازارى
به زير بار علايق مرو كه اهل طريق * رسيدهاند به سرمنزل از سبكبارى
ستم مكن به كسى تا كست ستم نكند * نبرده است كسى بهره از ستمكارى
كلام دلكش « بينا » چو شهد شيرين است * بجاست شهره اگر شد به نغز گفتارى
بىوفايى
تا كه جانم دور از احباب شد * قطرهاى دل بود و آن هم آب شد
در شكنج پيچوتاب طرهاش * بس به خود پيچيد دل بىتاب شد
جلوهگاه گوشهء ابروى او * عاشقان را قبله و محراب شد
قطرهاى ساقى ز شهد لعل خويش * ريخت در ساغر شراب ناب شد
پرتوى از حسن عالمتاب او * تافت در شب جلوهء مهتاب شد
كفر گيسويش ره آيين عشق * رهزن ايمان شيخ و شاب شد