پرورى تا چند تن را روز و شب چون جانور * تقويت از راه دانش كن روان خويش را
در جوانى كن براى روز پيرى چارهاى * در بهاران ياد كن فصل خزان خويش را
مىكنى بيداد امّا چون رسد هنگام داد * مىرسانى بر فلك داد و فغان خويش را
اندر اين گلشن كه مطلوب است آواز زغن * بلبل آن بهتر كه بربندد دهان خويش را
گوهر و خرمهره را فرقى در اين بازار نيست * با گهرها تخت كن « بينا » دكان خويش را
اوقات گل
روزى كه در فراق رخ يار بگذرد * آن روز تيرهتر ز شب تار بگذرد
يكبار هم نظر به عنايت نمىكند * از پيش من اگر كه دو صد بار بگذرد
جانا ز همنشينى ما نيستت گريز * اوقات گل به دوستى خار بگذرد
فرصت شمار نعمت ديدار دوست را * غفلت مكن كه فرصت ديدار بگذرد
بالاترين سعادت و ما فوق آرزوست * يكدم كه در مصاحبت يار بگذرد
در واپسين دمم به وفا رنجه كن قدم * ترسم كه عمر سررسد و كار بگذرد
جز خون دل چه حاصلم از زندگانى است * دور از تو روز و شب كه به تكرار بگذرد
عمرى كه بىتو مىگذرد نيست زندگى * مرگ است در حقيقت بگذار بگذرد
از پيش چشم تو كه به مستى ستيزهجوست * كس را صلاح نيست كه هشيار بگذرد
دور از گلعذار تو « بينا » به وقت گل * طرفى نبندد ار كه به گلزار بگذرد
صبح اميد
در چشم جان لطيفتر از گل به رنگ و بوست * گل هم نمونهاى به لطافت ز روى اوست
مطلوب خاطر است به رخشندگى چو ماه * مهرش اگرچه نيست ولى بازهم نكوست
در آسمان تيره و غمخيز زندگى * صبح اميد و چهرهء تابان آرزوست
دردا و حسرتا كه فريب است گفتههاش * بيچاره من كه جان و دلم خوش به گفتگوست
او آب چشمهسار و دلم در سراب وصل * چون چشم تشنهكام به هر سو به جستجوست
محرومم از حرارت آغوش گرم او * در آتش است خرمن هستى به ياد دوست
آنكو به ساحل است چه داند غريق را * در دل به قعر آب چه طوفان و هاىهوست
دور است از كنار من امّا خيال او * « بينا » هميشه با دل غمديده روبهروست