تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 657

مساهمون:

ص٦٥٧
پرورى تا چند تن را روز و شب چون جانور * تقويت از راه دانش كن روان خويش را در جوانى كن براى روز پيرى چاره‌اى * در بهاران ياد كن فصل خزان خويش را مىكنى بيداد امّا چون رسد هنگام داد * مىرسانى بر فلك داد و فغان خويش را اندر اين گلشن كه مطلوب است آواز زغن * بلبل آن بهتر كه بربندد دهان خويش را گوهر و خرمهره را فرقى در اين بازار نيست * با گهرها تخت كن « بينا » دكان خويش را

اوقات گل

روزى كه در فراق رخ يار بگذرد * آن روز تيره‌تر ز شب تار بگذرد يك‌بار هم نظر به عنايت نمىكند * از پيش من اگر كه دو صد بار بگذرد جانا ز همنشينى ما نيستت گريز * اوقات گل به دوستى خار بگذرد فرصت شمار نعمت ديدار دوست را * غفلت مكن كه فرصت ديدار بگذرد بالاترين سعادت و ما فوق آرزوست * يك‌دم كه در مصاحبت يار بگذرد در واپسين دمم به وفا رنجه كن قدم * ترسم كه عمر سررسد و كار بگذرد جز خون دل چه حاصلم از زندگانى است * دور از تو روز و شب كه به تكرار بگذرد عمرى كه بىتو مىگذرد نيست زندگى * مرگ است در حقيقت بگذار بگذرد از پيش چشم تو كه به مستى ستيزه‌جوست * كس را صلاح نيست كه هشيار بگذرد دور از گل‌عذار تو « بينا » به وقت گل * طرفى نبندد ار كه به گلزار بگذرد

صبح اميد

در چشم جان لطيف‌تر از گل به رنگ و بوست * گل هم نمونه‌اى به لطافت ز روى اوست مطلوب خاطر است به رخشندگى چو ماه * مهرش اگرچه نيست ولى بازهم نكوست در آسمان تيره و غم‌خيز زندگى * صبح اميد و چهرهء تابان آرزوست دردا و حسرتا كه فريب است گفته‌هاش * بيچاره من كه جان و دلم خوش به گفتگوست او آب چشمه‌سار و دلم در سراب وصل * چون چشم تشنه‌كام به هر سو به جستجوست محرومم از حرارت آغوش گرم او * در آتش است خرمن هستى به ياد دوست آنكو به ساحل است چه داند غريق را * در دل به قعر آب چه طوفان و هاىهوست دور است از كنار من امّا خيال او * « بينا » هميشه با دل غم‌ديده روبه‌روست