تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 653

مساهمون:

ص٦٥٣

بار افتاده

يار بار افتاده را روزى كه بار افتاده است * در بر ياران ز چشم اعتبار افتاده است اى سبكباران برانيد اندكى آهسته‌تر * كه مرا خر در وجل مانده و بار افتاده است ياد آزادى برآرد دودم از سر تا به دهر * كار دل با آن كمند تابدار افتاده است رنج راه كعبه از بهر طواف كوى اوست * ور نه سنگ خاره در هر رهگذر افتاده است من پى محراب ابرويى به مسجد مىروم * ور نه پندارم كه مؤذن از منار افتاده است همچو « بيضائى » دهد نقّاش را از جان درود * ديده هركس را بر آن نقش و نگار افتاده است

مثنوى « 1 »

اى تب آتش به تنم در زده‌اى * در دلم آتش ديگر زده‌اى كاش دانستمى اى نادره فن * چه كنى عاقبت كار به من درجات تو همى عالى شد * تا چو نى قالب من خالى شد رفت از جان و دلم تاب از تو * استخوانم همه شد آب از تو اى دريغا كه توان هيچ نماند * در تن سوخته جان هيچ نماند ور نه بگريختمى زين تب‌وتاب * به در و دشت و بيابان به‌شتاب باللّه از سير جهان سير شدم * سوختم خسته شدم پير شدم چند از اين زندگى لامانى * اى خوشا راحت جاويدانى چند از اين شور و شغبها ديدن * روزها ديدن و شبها ديدن دل از اين وضع مكرّر بگرفت * خاطرم از مه و اختر بگرفت
هامش
( 1 ) - اين شعر را در اواخر عمر و در حال بيمارى سروده است .