ز آغوش گلى بايد كه با خورشيد پردازد * زهى همّت كه دارد بيشتر از پيشتر شبنم
نه چون بلبل ز گلچين بيم و خوف از باغبان دارد * بگيرد تنگ گل را تا سحر هر شب بر شبنم
فروغلطيد بر وى گل مگر اشكيست پندارى * كه بلبل از خيال گل فكنده از بصر شبنم
به ما تردامنان زاهد ز خشكى سرزنش كم كن * كه چشمى پاك دارد دامنش تر شد اگر شبنم
گلاندامى مگر « بيدار » در گلشن خراميده * كه از ديدار او شد اشك غم پا تا به سر شبنم
كوى رضا « 1 »
آماده شو دلا ! كه به كوى رضا رويم * بيمار و خستهايم به دارالشّفا رويم
كار از پزشك و دارو و درمان گذشته است * بهر شفا بيا كه به كوى رضا رويم
ما را ميسّر است ز درگاهِ او شفا * بر هر درى به بُوى مداوا چرا رويم
ما هر دو اى نسيم ضعيفيم و دردمند * دستم بگير تا من و تو پابهپا رويم
دردا كه عمر طى شد و روشن نشد كه ما * با جانِ دردمند ز دنيا كجا رويم
آيا بُود كه بخت شود يار و لُطفِ دوست * كارى كند كه در حرم كبريا شويم
هامش
( 1 ) - اين غزل آخرين سرودهء شاعر در بستر بيمارى است .